
سحاب اصفهانی – غزل شماره 286
مقصود و مدعای من آمد جفای تو
نبود رضای مدعی از مدعای تو
خضر و من از حیات ابد بهره یافتیم
او ز آب زندگی و من از خاک پای تو
در وصلت اشتداد به هجران تزاید است
ای درد عشق چیست ندانم دوای تو؟
رفتی و از پی ات من و خلقی، ولی ز ضعف
من از قفای خلقی و خلق از قفای تو
هم جان به لب رسیده ز دست وفای دل
هم دل به جان ز دست دل بی وفای تو
خلق خدای بر تو ز دست فغان من
در شکوه و ز دست تو من بر خدای تو
تیری فگنده بر تو و پیکان خود سحاب
بگذاشت در دلت که بود خونبهای تو