
سحاب اصفهانی – غزل شماره 307
خضر آب زندگی خواست من وصل یار جانی
کاین عیش جاودان به زه آن عمر جاودانی
در لعل یار پیداست پیوسته بی کم و کاست
اسکندر آنچه میخواست از آب زندگانی
تا نه ز رنگ زردم آگه شوی ز دردم
از خون دیده کردم رنگ خود ارغوانی
گفتا: چو دادم آن را از بهر بوسه جان را
کس گنج رایگان را داده است رایگانی
گر چه ز جور جانان شادند خسته جانان
اما به ناتوانان رحم آر تا توانی
وصلش چو نیست تقدیر بی حاصل ست تدبیر
یابد چگونه تغییر تقدیر آسمانی
آن لب چو لعل ناب است درج دُر خوشاب است
چون دیده ی سحاب است دایم به دُرفشانی



