بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 18 از 27 - ادبستان شعر پارسی

گر یار به حالم نظری داشته باشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 111 گر یار به حالم نظری داشته باشد باشد که ز حالم خبری داشته باشد آن ماه مقامش به فلک هست که چون ماه از شعله ی آهم حذری داشته باشد گفتی سحر آیم ز وفا در برت اما مشکل ز پی امشب سحری داشته باشد گویند کسی از بر … ادامه

با چشم تر هر جا روم کآن سرو بالا بگذرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 110 با چشم تر هر جا روم کآن سرو بالا بگذرد دردا که سیل اشک ما نگذارد آنجا بگذرد دیدارت ای بیدادگر افتد به فردای دگر مانند امروزم اگر دور از تو فردا بگذرد با لعلت ای عیسی نفس کآب حیاتست آن و بس ظلم است اگر بر یاد کس … ادامه

اگر کام من سال و ماهی برآید

سحاب اصفهانی – غزل شماره 109 اگر کام من سال و ماهی برآید زآهی است کز سینه گاهی برآید مرا نیست تاب نگاهی و گرنه تمنای من از نگاهی برآید کشی بیگناهم ندانم چه آخر ز قتل چو من بیگناهی برآید چه سازی گهی کز پی دادخواهی ز هر سو چو من دادخواهی برآید بود … ادامه

هر گل که پس از مردنم از خاک برآمد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 108 هر گل که پس از مردنم از خاک برآمد خاریست که از عشق گلی بر جگر آمد تا خواجه پی ریختن طرح سرا بود هنگام عزیمت به سرای دگر آمد ایمن بود از سنگ حوادث پر و بالم زیرا که مرا تیر تو تعویذپر آمد یک تیر خطا شد … ادامه

نگیرد تا دلت در دل دری چند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 107 نگیرد تا دلت در دل دری چند به دل بگشا ز زخم خنجری چند دلم دانی که در خیل بتان چیست مسلمانی اسیر کافری چند ز بی مهری سیه دارند روزم مهی چند از جفای اختری چند چنان ویران شد از غم خانه ی دل که شهری از هجوم … ادامه

عشقت ز هر چه جز تو فراموشی آورد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 106 عشقت ز هر چه جز تو فراموشی آورد وصل تو آن شراب که بیهوشی آورد بر هر زبانی آورد از من حکایتی نامم که بر زبان تو خاموشی آورد با کس منوش باده و گر پند بشنوی چندان مخور که مستی و مدهوشی آورد کآرد هر آنچه بر سر … ادامه

فغان که زاغ به گلشن ز بس که شد گستاخ

سحاب اصفهانی – غزل شماره 105 فغان که زاغ به گلشن ز بس که شد گستاخ به جای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ کسی که پای به کویت نمی نهاد از بیم چه شد که دست در آغوشت آورد گستاخ چه رخنه در دل آن شوخ سنگدل بکند گرفتم آه دلم سنگ را کند … ادامه

پوشد اگر نهان نه کنی در نقاب رخ

سحاب اصفهانی – غزل شماره 104 پوشد اگر نهان نه کنی در نقاب رخ از شرم آفتاب رخت آفتاب رخ تا چیست جرم دل که به خونش بود مدام او را نگار پنجه و ما را خضاب رخ چون بی تو خواب رخ ننماید به چشم من در چشم من چه گونه نمایی به خواب … ادامه

ز شیخ ما چه شماری هزار فعل قبیح؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 103 ز شیخ ما چه شماری هزار فعل قبیح؟ همین بس است که شد منکر جمال صبیح مپرس حال دل و بنگر اشک خونینم که این کنایه به حالش بود به از تصریح چو بزم وصل می صاف نیست گرچه بود به وصف کوثر و جنت هزار فعل قبیح به … ادامه

ز صاف راح بکش هر صباح جام صبوح

سحاب اصفهانی – غزل شماره 102 ز صاف راح بکش هر صباح جام صبوح که صبح موسم عیش است و راح لذت روح صباح عید و لب جویبار و جام صبوح روا بود که پشیمان شود ز تو به نصوح چه سود از این که لبش مرهم جراحت هاست مرا که هست جگر داغدار و … ادامه

هر که را در کیش او نهی است راح

سحاب اصفهانی – غزل شماره 101 هر که را در کیش او نهی است راح خون او در کیش میخواران مباح شیخ در تقوی صلاح خویش دید ما صلاح خویش در ترک صلاح بهر قتل عاشقان مژگان تو بی نیاز است از سهام و از رماح میل آزادی ندارم ورنه نیست بندیم در پای و … ادامه

آن را که درد عشق تو ره یافت در مزاج

سحاب اصفهانی – غزل شماره 100 آن را که درد عشق تو ره یافت در مزاج مرگ است یا وصال یکی زین دواش علاج در ملک حسن و ملک ملاحت تو آن شهی کالحق سزد اگر دهدت شاه مصر باج ماهی تو و ز طره ات اینک به رخ کلف شاهی تو و ز کاکلت … ادامه