فغان که زاغ به گلشن ز بس که شد گستاخ - ادبستان شعر پارسی % %

فغان که زاغ به گلشن ز بس که شد گستاخ

سحاب اصفهانی – غزل شماره 105

فغان که زاغ به گلشن ز بس که شد گستاخ

به جای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ

کسی که پای به کویت نمی نهاد از بیم

چه شد که دست در آغوشت آورد گستاخ

چه رخنه در دل آن شوخ سنگدل بکند

گرفتم آه دلم سنگ را کند سوراخ

به حیرتم که چسان جا گرفته در دل تنگ

غم بتان که نگنجد در این جهان فراخ

وفا کجا و دل ترک ما که پنجه ی او

به خون خلق بود همچو دشنه ی سلاخ

سحاب اگر چه دو روزیست عهد دولت گل

ببین چگونه زند تکیه بر اریکه ی شاخ

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤