بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 19 از 27 - ادبستان شعر پارسی

به غیر مرگ که دور از توام به آن محتاج

سحاب اصفهانی – غزل شماره 99 به غیر مرگ که دور از توام به آن محتاج گر آن طبیب علاجم نمی کند چه علاج به شهر حسن مه مصر بود چو رفت نهاد بر سر آن شاه خوب رویان تاج به بحر عشق تو دل چون سفینه ای و غمت بر او چو باد مخالف … ادامه

خطا نکرده بود روزم از تو تار عبث

سحاب اصفهانی – غزل شماره 98 خطا نکرده بود روزم از تو تار عبث مراست شکوه خود از جور روزگار عبث نداد وعده و من در رهش ز غایت شوق تمام عمر نشستم در انتظار عبث سوی تو صید خود آید اگر تو صیادی متاز رخش خود ای نازنین سوار عبث دلا تو قابل فتراک … ادامه

عشق جانان را به جز ویرانه ی دل خانه نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 97 عشق جانان را به جز ویرانه ی دل خانه نیست زآنکه او گنج است و جای گنج جز ویرانه نیست خوش بود فردوس و نعمت های آن زاهد ولی نعمتی چون می نه و جایی به از میخانه نیست پیش دل هرگز نگویم راز پنهان تو را کآشنای سرّ … ادامه

آن دلآرام که دل آینه دار رخ اوست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 96 آن دلآرام که دل آینه دار رخ اوست دوستش دارم و داند که ورا دارم دوست مرغ دل صید شد از تیر نگاهش زیرا آن کمانکش مژه اش تیر و کمانش ابروست چشم مست سیهش رهزن هوش و خرد است دام دلها شکن طره ی آن مشکین موست بر … ادامه

حکایت لب شیرین عبارتت به عبارت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 95 حکایت لب شیرین عبارتت به عبارت چو آورم نچشد کام شهد غیر مرارت فزون ز مژده ی وصل است خرمی تو قاصد مگر به سوی من آری ز مرگ غیر بشارت علاج گریه ی من زآن نمیکنی تو که دارد ز آب دیده ی من باغ خوبی تو نضارت … ادامه

همین نه غیر رخ یار دید و هیچ نگفت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 94 همین نه غیر رخ یار دید و هیچ نگفت که تنگ در بر خویشش گرفت و هیچ نگفت به بوسه ای شدم امیدوار و از کین باز به جای عربده لب را گزید و هیچ نگفت همین بس است به هجر منم گواه که تیغ به قصد کشتن من … ادامه

آن را که ز هجر دردناک است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 93 آن را که ز هجر دردناک است یا چاره وصال یا هلاک است از چشم و دلم در آب و آتش چشمم سمک و دلم سماک است دامان کشیم ز دست و آنگاه دستی که چو دامن تو پاک است آهست اگر طبیب دلها بیچاره دلی که دردناک است … ادامه

اشک من مانع آه سحری نیست که نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 92 اشک من مانع آه سحری نیست که نیست ورنه آه سحری را اثری نیست که نیست خبر این است که کس نیست ز خود بیخبران ورنه در بی خبریها خبری نیست که نیست مست آن شد که لب از باده ی مستانه نیست ورنه در ناله ی مستان اثری … ادامه

در بساط عاشقی از عشق غیر از نام نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 91 در بساط عاشقی از عشق غیر از نام نیست می گساران را به جز شهد هوس در جام نیست بهر وصل شاهدی هر بزم خواهی چیده شد نغمه ی چنگش به جز بانگ صلای عام نیست ز آفت خط بتان زین بیش بود افسانه‌ها شکر کاین افسانه ی باطل … ادامه

ز جور یار و گردون دل غمین است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 90 ز جور یار و گردون دل غمین است که نه آن مهربان با من نه این است به هر دستی ز بیدادت گریبان به هر چشمی ز جورت آستین است ز مستی آنچه معلومم شد این بود که گر عیشی به عالم هست این است ز زخم دل توان … ادامه

چسان سراغ تو گیرم ز خلق من که برایت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 89 چسان سراغ تو گیرم ز خلق من که برایت شدم هلاک و ز غیرت نخواستم ز خدایت به من ز ترک جفایت کنون که بر سر رحمی همان رسد که در آغاز عاشقی ز جفایت مرا چه سود که کاهد جدا ز لعل توام جان که جان به جسم … ادامه

جان کیست ندانم که در این شهر برایت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 88 جان کیست ندانم که در این شهر برایت ناکرده فدای همه جان‌ها به فدایت حسنت ز حد افزون شد و غیرت نگذارد کز چشم بد خلق سپارم به خدایت تأثیر دعایش سبب ترک جفا شد ای کاش نبودی اثر ای دل به دعایت با این که بود جای تو … ادامه