بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 20 از 27 - ادبستان شعر پارسی

درین زمانه به هر گوشه بی زبانی هست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 87 درین زمانه به هر گوشه بی زبانی هست که بر زبان همه را از تو داستانی هست به آن رسیده جفایت که عاشقان زین پس نیاورند به خاطر که آسمانی هست خوشم که قوت آهم نماند و او به گمان که در جفای وی ام طاقت و توانی هست … ادامه

خوش دولتی است وصل تو و نعمت حیات

سحاب اصفهانی – غزل شماره 86 خوش دولتی است وصل تو و نعمت حیات اما دریغ ازین که بود هر دو بی ثبات خلقی به جستجوی تو دایم به بزم من وین طرفه تر که من همه شب جویم از خدات نبود عجب اگر به سر کویت آورند زاهد ز کعبه روی و برهمن ز … ادامه

امشب آن شمع شب‌افروز به کاشانه ی کیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 85 امشب آن شمع شب‌افروز به کاشانه ی کیست روشن از ماه جهانتاب رخش خانه ی کیست آنکه زافسانه ی من دوش نمی‌رفت به خواب امشبش دیده به خواب خوش از افسانه ی کیست زلف و خالی همه دین و دل خلقی بربود کس ندانست که این دام که آن … ادامه

به دامگاه غمت دل فتاده و شاد است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 84 به دامگاه غمت دل فتاده و شاد است که با غمت ز غم هر دو عالم آزاد است شود ز وصل تو محکم بنای عمر اما بنای وصل تو چون عمر سست بنیاد است هزار قصه ز خسرو به بزم شیرین است حکایتی که نباشد حدیث فرهاد است ز … ادامه

یاری مخواه از آن که به ما سازگار نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 83 یاری مخواه از آن که به ما سازگار نیست یاری که یار اهل وفا نیست یار نیست آسودگی ز وصل مجو زآنکه هیچ گه بلبل به بی قراری فصل بهار نیست ناکامی دل است اگر کام روزگار چون من کسی به کام دل روزگار نیست با هر که خلف … ادامه

روشن از شعله ی دل عارض جانانه ی ماست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 82 روشن از شعله ی دل عارض جانانه ی ماست شمع را روشنی از آتش پروانه ی ماست حاجتی نیست که پرسی ز کسی در همه شهر خانه‌ای را که ندانی تو همین خانه ی ماست عاقلی گر نبود شیوه ی طفلان چه عجب سر و کار همه با این … ادامه

گرنه یک گل چون گل روی تو در گلزار نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 81 گرنه یک گل چون گل روی تو در گلزار نیست ناله ی بلبل چرا چون ناله ی من زار نیست بر سر بالینم آ وقت نگاه واپسین تا بدانی جان سپردن آنچنان دشوار نیست گو هوای عشق بازی را ز سر بیرون کند هر که او را طالعی چون … ادامه

در دلم خار غم خلیده ی اوست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 80 در دلم خار غم خلیده ی اوست پشتم از بار دل خمیده ی اوست تیغ کین هر زمان کشیده ی اوست صید دل‌ها به خون تپیده ی اوست دل من یا تنور پیره زن است کآتش آه، آب دیده ی اوست شهد مهر آنکه کام او بخشد کام زهر … ادامه

با غیر ز می پر است جامت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 79 با غیر ز می پر است جامت شادیم به عیش ناتمامت اندیشه ی مرهم ار کند دل گو لذت زخم او حرامت انکار قیامت ار کند کس برخیز که بنگرد قیامت ای مرغ دل از نخست گسترد دامی ز وفا و کرد رامت از بهر فریب دیگران بود گر … ادامه

داد چو بر زلف سمن سا شکست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 78 داد چو بر زلف سمن سا شکست در شکن زلف چو دلها شکست دل به فغان کرد دل دوست نرم شیشه ببیند که خارا شکست خانه ی صبرم شده ویران ز اشک کشتی ام از موجه ی دریا شکست یاد دل افتادم و آن چشم مست مستی اگر شیشه … ادامه

بر سر رحم آسمان و یار به کین است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 77 بر سر رحم آسمان و یار به کین است آه که دشمن چنان و دوست چنین است نرگس او رهزن دل آفت دین است شیفته ی چشم او هم آن و هم این است در نفس آخرین نهفته رخ از من یافت که وقت نگاه بازپسین است پای بر … ادامه

چو حاصل است تو را وصل یار حور سرشت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 76 چو حاصل است تو را وصل یار حور سرشت خلاف منطق و عقل است آرزوی بهشت تو خود به دور زمان سرنوشت ساز خودی چنانکه میدرود هر چه را که دهقان کشت اگر دچار شود چشم دل به بدبینی به دیده منظر زیبای دهر باشد زشت همیشه زنده به … ادامه