بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 21 از 27 - ادبستان شعر پارسی

پایان شب هجر تو خواهم پی حاجات

سحاب اصفهانی – غزل شماره 75 پایان شب هجر تو خواهم پی حاجات هر گه که برآرم به فلک دست مناجات گفتی که به خواب تو بیایم شب هجران در دیده ی من خواب و شب هجر تو هیهات هم جان دهد و هم بستاند لبت آری از معجز عیسی بودش بیش کرامات با یاد … ادامه

زاهل امتحان کس در میان نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 74 زاهل امتحان کس در میان نیست که بر دست تو تیغ امتحان نیست جفای او به کام توست از آن دل به فکر انتقام آسمان نیست حباب آسا گشودم چشم و دیدم که چیزی از وجودم در میان نیست مگر دستار بر رطل گران داد که شیخ شهر با … ادامه

بگذشت ز جان هر کس و از آن سر کو رفت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 73 بگذشت ز جان هر کس و از آن سر کو رفت آنجا به چه کار آمد و زآنجا به چه رو رفت خونی که روا بود که از تیغ تو ریزد از حسرت تیغت همه از دیده فرو رفت بودم ز می یار چنان مست که امسال کی باده … ادامه

تا صحبت یار دلنواز است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 72 تا صحبت یار دلنواز است دل از همه عیش بی نیاز است هر گل که شکفته از مزارم چشمی است که بر ره تو باز است بیداری چشم ما چه داند چشم تو که مست خواب ناز است غم کشتم و یافتم که آخر نا سازی دهر چاره ساز … ادامه

آن چه شمعی است فروزنده رخ یار من است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 71 آن چه شمعی است فروزنده رخ یار من است آن چه روشن نه از آن شمع شب تار من است آن چه ناز تو فزون می‌کند و رحم تو کم اثر صبر کم و ناله ی بسیار من است آن چه از کار کسان عقده گشاید لب توست آن … ادامه

گفتی دل از قفای نکویان کدام رفت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 70 گفتی دل از قفای نکویان کدام رفت هر جا که دید سرو قدی خوش خرام رفت دانی که داشت توبه ی من تا به کی ثبات چندان که از سبو می گلگون به جام رفت هرگز نمی شود که شود نام او بلند در عاشقی کسی که پی ننگ … ادامه

خوش آنکه چشم تو گاهی به من نگاهی داشت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 69 خوش آنکه چشم تو گاهی به من نگاهی داشت نداشت گاهی اگر التفات گاهی داشت گذشت آنکه دل آن نگار سنگین دل حذر ز ناله و اندیشه ی زآهی داشت عجب نبود که او بگذرد ز جرم دلم به جز گناه محبت اگر گناهی داشت شدم هلاک غم او … ادامه

با آنکه هیچ میل کسی در دل تو نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 68 با آنکه هیچ میل کسی در دل تو نیست کس نیست در جهان که دلش مایل تو نیست گر داشت بود شامل حال رقیب هم عیب تو نیست رحمی اگر در دل تو نیست ای بحر عشق تا چه خطرناک لجه ای کز هیچ سو مرا به نظر ساحل … ادامه

نه همین کوی تو از لوث رقیبان پاک نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 67 نه همین کوی تو از لوث رقیبان پاک نیست هر گلستانی که بینی بی خس و خاشاک نیست کی از آن زلف پریشانم پریشان نیست حال یا از آن چاک گریبانم گریبان چاک نیست بهر دفع رنج هر زهری بسی تریاک هست زهر هجران را به جز شهد لبت … ادامه

تا ز هر صید نه در دام تو غوغایی هست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 66 تا ز هر صید نه در دام تو غوغایی هست میتوان گفت که خوش تر ز چمن جایی هست گر چه خواهند از او داد من، اما نتوان بی سبب کشته شد امروز که فردایی هست با وجودم به دلی غم نه و تا من هستم غم نداند که … ادامه

جز دام توام شکر که جای دگری نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 65 جز دام توام شکر که جای دگری نیست ور هست مرا جای دگر بال و پری نیست می نوش چه اندیشه ات از رنج خمار است آن عیش کدام است که بی دردسری نیست ضدند نکویی و وفا ورنه که دیده ست هرگز پدری را که به فکر پسری … ادامه

مدعی بی تو در بلای من است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 64 مدعی بی تو در بلای من است دور گردون به مدعای من است چون در افتد به کار من گرهی تا لب او گره گشای من است همه خلق آگهند و من به گمان کآگه از حال من خدای من است چون به مقصد رسم که در ره عشق؟ … ادامه