بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 22 از 27 - ادبستان شعر پارسی

مدار امید وفا از دلی که کین دانست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 63 مدار امید وفا از دلی که کین دانست چه جای اینکه ندانست آن و این دانست بتان به غیر جفا نیز کارها دانند نگار ماست که در دلبری همین دانست دلش به محفل گیتی نکرد میل نشاط کسی که لذت سوز دل حزین دانست هر آنکه دید خط و … ادامه

آنکه بی غم نه یک زمان دل ماست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 62 آنکه بی غم نه یک زمان دل ماست آنچه با غم سرشته شد گل ماست ما که ایم و کجاست کوی حبیب غرقه ی بحر عشق ساحل ماست چشم بینا نه ورنه در همه جا صورت دوست در مقابل ماست ما به فکر وفای یار و فلک متحیر ز … ادامه

به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 61 به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشت گذاشت اینکه بمانم به کویش آن نگذاشت فغان ز بیم خزان داشت بلبل و گلچین گلی به گلشن تا موسم خزان نگذاشت نه از هلاک من پیر آن جوان نگذشت که در جهان کسی از پیر و از جوان نگذاشت مرا جفای … ادامه

سویش ره آمد شد هر بوالهوسی نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 60 سویش ره آمد شد هر بوالهوسی نیست کو در دل و جز او به دلم راه کسی نیست با ناله ی دل نیست ز واماندگی ام باک در گوش من اکنون که صدای جرسی نیست گفتم که برآرم نفسی با وی و اکنون کز لطف به بالین من آمد … ادامه

فغان زاغ درین باغ با هزار یکی است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 59 فغان زاغ درین باغ با هزار یکی است گلیش کاین دو یکی نیست از هزار یکی است یکی است جور و جفا گر چه پیش غیر دو تاست دو تاست عشق و هوس گرچه پیش یار یکی است همان بود به دل عندلیب خار ملال به باغ اگر همه … ادامه

چون خیال او ز جان مهجور نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 58 چون خیال او ز جان مهجور نیست دور از او گر زنده باشم دور نیست از رخ خوبان نبیند نور او هر که را در دیده ی دل نور نیست در نظر بازی ارباب نظر حسن زیبا منظران منظور نیست ترک سر چون لازم شوریدگی ست هر که را … ادامه

در حریم وصل تو از رشک کارم مشکل است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 57 در حریم وصل تو از رشک کارم مشکل است کز تو گل بر دامن و از غیر خارم بر دل است من ز سرو خوش خرام چون تویی پا در گلم قمری از سروی که از شرم تو پایش در گل است خون ز حسرت در تنم جوشد چو … ادامه

اگر این روزگار و این زمانه است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 56 اگر این روزگار و این زمانه است به عالم قصه ی راحت فسانه است به من دارد گمان نیم‌جانی به قاصد مژده ی وصلم بهانه است به کنج دام او جایی که هرگز نمی‌آید به یادم آشیانه است دل خلقی از آن زلف پریشان پریشان همچو زلف او ز … ادامه

دو عقیقت دو چشمه ی نوش است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 55 دو عقیقت دو چشمه ی نوش است هم گهر پاش و گهر پوش است تا به خون ریختن نویدم داد در تنم خون ز شوق در جوش است صبر و هوشی نماند زانکه لبت رهزن صبر و آفت هوش است با وجود خیال او چه عجب اگرم نام خود … ادامه

مرا طاقت پر و غم اندکی نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 54 مرا طاقت پر و غم اندکی نیست گر این بسیار آن نیز اندکی نیست غم افزون، صبر کم امید بسیار به دل در عاشقی دردم یکی نیست کند منع رمیدن شوق دامت تو پنداری که صید زیرکی نیست؟ بسی افتاده سر در عرصه ی عشق ولی زخمی پدید از … ادامه

ندارد تحفه ی جان گر حقارت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 53 ندارد تحفه ی جان گر حقارت ز ما صد جان و از او یک اشارت عبارت از حیات جاودان چیست؟ لب شیرین آن شیرین عبارت بهای بوسه ی جانبخش جان خواست ندانم چیست سودش زین تجارت؟ اگر از شوق خواهی نسپرم جان نهان از من به قتلم کن اشارت … ادامه

به بزم ای زاهد اینک می سبیل است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 52 به بزم ای زاهد اینک می سبیل است اگر وقتی به جنت سلسبیل است رود جان از تن و جانان به محمل من و او هر دو را عزم رحیل است غم او برخلاف نار نمرود در اول چون گلستان خلیل است دلیل من به گمراهی همین بس که … ادامه