بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 23 از 27 - ادبستان شعر پارسی

چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 51 چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟ هر که در تاب و تبی نیست ازین غم عجب است نخل آرد رطب اما چو قدت موزون نیست قد موزون تو سرویست که بارش رطب است تا چه ملت بگزینیم و چه آیین که پدید کف … ادامه

بس که در عهدت به ما بیداد رفت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 50 بس که در عهدت به ما بیداد رفت از تو بیداد سپهر از یاد رفت خود چه دام است اینکه بیخود سوی آن هر کجا صیدی که بود آزاد رفت از وصال آبی نزد بر آتشم تا ز هجران خاک من بر باد رفت شد چو نومید از وفاتم … ادامه

چون یوسف من گر به نکویی پسری داشت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 49 چون یوسف من گر به نکویی پسری داشت یعقوب ز حال دل زارم خبری داشت ای دل ز چه رو منتظر صبح وصالی کی بود که از پی شب هجران سحری داشت؟ یا رب به چه جرم از نظر انداخته ما را؟ آن شاه که بر حال گدایان نظری … ادامه

در ره عشق اختیار از دست رفت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 48 در ره عشق اختیار از دست رفت پای ماند از کار و کار از دست رفت در چمن دردا که ساقی تا قدح داد بر دستم بهار از دست رفت آه کز دست دلم دامان صبر رفت چون دامان یار از دست رفت نقد جانی را که از بهر … ادامه

از زلف و رخت روز و شبم تیره و تار است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 47 از زلف و رخت روز و شبم تیره و تار است زان هر دو عیان حادثه ی لیل و نهار است تا روز شمار ار بشمارم عجبی نیست غم های شب هجر که بیرون ز شمار است بر عارض گلگون مگرش دیده ی لاله آن خال سیه دید که … ادامه

تا به کی باشد به بزم غیر یا در کوی دوست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 46 تا به کی باشد به بزم غیر یا در کوی دوست دوست در پهلوی غیر و غیر در پهلوی دوست تا که پیغامی برد از دوست سوی دوستان زآنکه کس جز دشمن ما ره ندارد سوی دوست دل ز خوی دوست نالد نی ز خوی آسمان کآسمان این دشمنی … ادامه

گویند که در شرع نبی باده حرام است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 45 گویند که در شرع نبی باده حرام است در کیش من آن باده که بی دوست به جام است کس روز وصال تو نداند که کدام است کآن روز همان صبح نگشته است که شام است در بزم تمام است غم ار یار نماند ور ماند و بیگانه رود … ادامه

در خواب هم ز وصل تو کس کامیاب نیست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 44 در خواب هم ز وصل تو کس کامیاب نیست کان دیده را که روی تو دیده است خواب نیست غیر از بنای عشق کزین سیل محکم است نبود عمارتی که زاشکم خراب نیست جان میرود ز تن مگر امروز در وداع کز بیم هجر او به دلم اضطراب نیست … ادامه

ز خشم و جنگ تو جان بس ملول و دلتنگ است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 43 ز خشم و جنگ تو جان بس ملول و دلتنگ است از آن به بخت بدم دل همیشه در جنگ است ز زنده دل بفریبد به مرده جان بخشد لب تو را گهی اعجاز و گاه نیرنگ است مرا چه فرق که گشتم هلاک در ره عشق؟ به مقصد … ادامه

روز آن را که سیه گشت ز چشم سیهت

سحاب اصفهانی – غزل شماره 42 روز آن را که سیه گشت ز چشم سیهت روشنی نیست جز از پرتو روی چو مهت ز یکی جان بستاند به یکی جان بخشد جان من این چه اثرهاست که دارد نگهت؟ عجبی نیست اگر صید حرم را ز حرم به سوی دامگه آرد هوس دامگهت ز تو … ادامه

گر خرد سنجد مه روی تو را با آفتاب

سحاب اصفهانی – غزل شماره 41 گر خرد سنجد مه روی تو را با آفتاب آنقدر بیند تفاوت کز سها با آفتاب ماه دوشت دیده مهر امروز شرمش باد اگر باز طالع گردد امشب ماه و فردا آفتاب آفتاب و سرو می گفتم تو را گر داشتی عارض تابنده سرو و قد رعنا آفتاب هر … ادامه

از آب و اشک ای لبت از خوی می در آب

سحاب اصفهانی – غزل شماره 40 از آب و اشک ای لبت از خوی می در آب جان تا به کی در آتش و تن تا به کی در آب؟ جسم مرا به کوی تو آورد سیل اشک چون کشتئی که مرحله ها کرده طی در آب بر باد از آن نداد که از رشک … ادامه