بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 24 از 27 - ادبستان شعر پارسی

کامم اگر طلب کنی یک رهم از وفا طلب

سحاب اصفهانی – غزل شماره 39 کامم اگر طلب کنی یک رهم از وفا طلب ور طلبی مراد خود مرگ من از خدا طلب قدر فغان من بدان رونق کار خویش را زین تن مستمند جو زین دل مبتلا طلب دل که چنین کند مرا طالب گوهر وفا کاش بگوید این متاع از که و … ادامه

بختم به خواب کرد ز وصل تو کامیاب

سحاب اصفهانی – غزل شماره 38 بختم به خواب کرد ز وصل تو کامیاب بیداریئی ز بخت ندیدم مگر به خواب غیر از خیال روی تو در چشم قطره بار هرگز کسی ندیده که نقشی زند بر آب ای عمر رفته چند به بازآمدن درنگ بنگر چگونه عمر به رفتن کند شتاب؟ از خوی به … ادامه

روز و شب می نالم از بخت بد و چشم پر آب

سحاب اصفهانی – غزل شماره 37 روز و شب می نالم از بخت بد و چشم پر آب زانکه او را نیست بیداری و این را نیست خواب غیر یار دلستان من که جایش در دل است کس ندیدم خانه ی خود را چنین خواهد خراب نیستم آگه ز دل می دانم از خون کسی … ادامه

یا مرگ یا وصال ای کاش عنقریب

سحاب اصفهانی – غزل شماره 36 یا مرگ یا وصال ای کاش عنقریب یا این دهد خدا یا آن کند نصیب از عزت جهان چندین مخور فریب چون هر فراز آن دارد بسی نشیب دانی که وصل چیست فرخنده خلعتی است اما فغان که نیست جز در بر رقیب دور از تو رفته تاب از … ادامه

کرده روی خود به خون دل خضاب

سحاب اصفهانی – غزل شماره 35 کرده روی خود به خون دل خضاب از لب چون لعل نابت لعل ناب روی تو در خواب بیند چشم من چشم من گر بی تو بیند روی خواب خود وفا از مردم عالم مخواه سردی از آتش مجو آب از سراب غنچه ی او پرده دار اختران سنبل … ادامه

رقیب یافته در کوی یار بار امشب

سحاب اصفهانی – غزل شماره 34 رقیب یافته در کوی یار بار امشب چه گونه بار ببندم ز کوی یار امشب؟ نوید کشتنم آن شوخ داده امشب آه که او نکشت و مرا کشت انتظار امشب چو شمع سوزم ازین رشک کز اجابت غیر به محفل تو مرا داده اند بار امشب شد امشب از … ادامه

چه منتی پر و بال شکسته بر سر ما

سحاب اصفهانی – غزل شماره 33 چه منتی پر و بال شکسته بر سر ما نهاد بهر رهایی گشود چون پر ما به هر کس از تر و خشک جهان رسد فیضی نصیب ما لب خشک است و دیده ی تر ما هزار جان گرامی به راه او شد خاک برش چو جلوه کند تحفه … ادامه

گردون مباد آنکه بیایی به خواب ما

سحاب اصفهانی – غزل شماره 32 گردون مباد آنکه بیایی به خواب ما اول ربود خواب ز چشم پر آب ما نه از رموز عشق همین آگه است دل بس گنجها که هست نهان در خراب ما یا سوی بزم ماست روان یا به سوی غیر تا از کدام گشته فزون اضطراب ما چون بیندم … ادامه

سوزد هزار شمع به بیت الحزن مرا

سحاب اصفهانی – غزل شماره 31 سوزد هزار شمع به بیت الحزن مرا زین داغها که از تو فروزد به تن مرا خواهم ز دلبران جفاپیشه داد دل یک چند دل اگر بگذارد به من مرا ناصح به دست دل بگذار اختیار من یا وارهان ز دست دل خویشتن مرا پیمان ز بدگمانی من هر … ادامه

ساقیا تا کی غم دوران گدازد تن مرا؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 30 ساقیا تا کی غم دوران گدازد تن مرا؟ ساغری تا وارهاند لحظه ای از من مرا جان به این سختی برون هرگز نیاید از تنی می کشد بیرون مگر پیکان خویش از تن مرا روزگاری داشت در دل انتظار مردنم همدمی باید که بر بالین کند شیون مرا تا … ادامه

تا این دل دیوانه بود عاقله ی ما

سحاب اصفهانی – غزل شماره 29 تا این دل دیوانه بود عاقله ی ما از طعن جنون بیهده باشد گله ی ما آسوده غم عشق ز تنگی دو عالم روزی که نمودند به او حوصله ی ما شادابی دل داده به خار و خس این دشت خونی که به هر گام چکد ز آبله ی … ادامه

صحبت اغیار داد ره به دلش کینه را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 28 صحبت اغیار داد ره به دلش کینه را زشت کند روی زشت چهره ی آیینه را در بر طفلی که یافت ره به دبستان عشق شادی یک شنبه نیست صد شب آدینه را چون دل بی رحم او شد دل من آهنین بس که ز پیکان خویش کرد هدف … ادامه