بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 25 از 27 - ادبستان شعر پارسی

گر نخواهم که به فرمان دل آرم جان را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 27 گر نخواهم که به فرمان دل آرم جان را به که با خویش گذارم دل نافرمان را شاد از اینم که به او زخم دگر تا نزند نتواند که برآرد ز دلم پیکان را من از این دست که دارم به گریبان پیداست که جفاجوی کشیده است ز من … ادامه

گر سر انکار قتل چون منی دارد ز ننگ

سحاب اصفهانی – غزل شماره 26 گر سر انکار قتل چون منی دارد ز ننگ به که در محشر گواه خود کند قاتل مرا ضعفم افزون باد یا رب در شب هجران سحاب زآنکه فارغ کرد از این افغان بیحاصل مرا بیش از اینم طاقت بیداد نبود چون کنم گر نه از جورش رهاند خسرو … ادامه

ماند آخر حسرت دیدار او در دل مرا

سحاب اصفهانی – غزل شماره 25 ماند آخر حسرت دیدار او در دل مرا منتی در دل نهاد این مرگ مستعجل مرا بارها دل بر وفای خوبرویان بسته ام باز می خواهم که داند هر کسی عاقل مرا نفگند از دور هرگز ناوکی بر سینه ام تا بماند یادگار شست او در دل مرا زآب … ادامه

به قصد صید دیگر ریخت خون صید دل ما را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 24 به قصد صید دیگر ریخت خون صید دل ما را و گرنه هرگز این طالع نباشد بسمل ما را به راه منزل اغیار پویانست و از خجلت به هر کس می رسد پرسد نشان منزل ما را ندارد تا دل ما هست غم در هیچ دل راهی روا باشد … ادامه

گر به دل صد بار گویم قصه ی جانانه را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 23 گر به دل صد بار گویم قصه ی جانانه را باز می‌خواهد که از سر گیرم این افسانه را حسرت سنگ تو دارد هر کس اما کو دلی؟ چون برآرد آرزوی یک جهان دیوانه را هر زمان از گریه خوش تر گردد احوال دلم سیل را بنگر که آبادی … ادامه

افزود جفای بت بیدادگرم را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 22 افزود جفای بت بیدادگرم را زین به چه اثر بود دعای سحرم را؟ او از همه کس در طلب مژده ی مرگم من هر دم ازین شاد که پرسد خبرم را وقتی که ز کوی تو برد سیل سرشکم داند همه کس خاصیت چشم ترم را ذوقی ز اسیری … ادامه

بر سر نعش آن نگار دلنواز آمد مرا

سحاب اصفهانی – غزل شماره 21 بر سر نعش آن نگار دلنواز آمد مرا باز در تن جان از تن رفته باز آمد مرا چاره ی دردم به مردن کرد دل بیچاره او در غم عشق تو آخر چاره ساز آمد مرا نونهال عمر کافسرد از سموم هجر باز از نسیم وصل او در اهتزاز … ادامه

کاش آنکه برآمیخت به مهرش گل ما را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 20 کاش آنکه برآمیخت به مهرش گل ما را میداد به بی مهری او خو دل ما را بر خاک نگارد خط بی جرمی مقتول خونی که ز شمشیر چکد قاتل ما را در آینه بین آن رخ مطبوع که شاید هم حسن تو گیرد ز تو داد دل ما … ادامه

در کویش ای رقیب همین درد بس مرا

سحاب اصفهانی – غزل شماره 19 در کویش ای رقیب همین درد بس مرا کز چون تو ناکسی نکند فرق کس مرا نه جور خاری و نه جفای گلی دریغ زآسایشی که بود به کنج قفس مرا با پاکدامنان هوس الفتیش نیست آن به که باز داند از اهل هوس مرا نزدیک گشته محمل آن … ادامه

مانند من سگی سر کوی حبیب را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 18 مانند من سگی سر کوی حبیب را باید کز آشنا نشناسد غریب را دردا که دلبری نبود جز تو تا به تو چندی کنم تلافی رشک رقیب را آنجا که زلف و روی تو باشد نهان کند از شرم برهمن بت و ترسا صلیب را تا زین بهانه بازنگردد … ادامه

عقده ای از کار ما نگشود لعل یار ما

سحاب اصفهانی – غزل شماره 17 عقده ای از کار ما نگشود لعل یار ما زلف او صد عقده ی دیگر زند در کار ما نسبتی دارند با هم التفاتی دور نیست نرگس بیمار او را با دل بیمار ما تا فلک جاری نکرد از دیده ام سیلاب اشک لحظه ای ایمن نبود از آه … ادامه

بگشای پای ما که کمند وفای تو

سحاب اصفهانی – غزل شماره 16 بگشای پای ما که کمند وفای تو محکم تر است از همه بندی به پای ما رفتیم از پی دل و دانی به راه عشق گمراه تر از ما که بود رهنمای ما گر چون تو دلبری برد از کف دل تو را آگه شوی ز حال دل مبتلای … ادامه