بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 26 از 27 - ادبستان شعر پارسی

دانی چه اثر داشت دعای سحر ما؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 15 دانی چه اثر داشت دعای سحر ما؟ این بود که نگذاشت به عالم اثر ما زاول قدم از پای فتادیم و ازین پس تا در ره عشق تو چه آید به سر ما جز بار غم از شاخ وفای تو نچیدیم از نخل جفایت چه بود تا ثمر ما؟ … ادامه

دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 14 دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟ در راه تو دادیم هم آن را و همین را چین سر زلف تو گشودند و ندانم یا آن که گشودند سر نافه ی چین را بر زخم نمک خوش نه، ولی مرهم خود یافت زخم دل من آن سخنان … ادامه

دلم ز سینه برون رفت و جان بود تنها

سحاب اصفهانی – غزل شماره 13 دلم ز سینه برون رفت و جان بود تنها چو بلبلی به قفس از هم آشیان تنها به یاری تو کنونم کشد خوشا وقتی که بود دشمن جان من آسمان تنها اگر به کشتن خلق جهان چنان کوشی همین تو جان جهان مانی و جهان تنها صداقت دگرش هست … ادامه

دانی که شوخ خوش سخن خوش کلام ما

سحاب اصفهانی – غزل شماره 12 دانی که شوخ خوش سخن خوش کلام ما حرفی که ناورد به زبان چیست؟ نام ما حاصل شود به نیم نگاه تو کام ما ای لطف ناتمام تو عیش تمام ما پرسید نام ما بت شیرین کلام ما گویی زدند سکه ی دولت به نام ما گفتم به دل … ادامه

چون جرم گنه وفاست ما را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 11 چون جرم گنه وفاست ما را هر نوع کشد سزاست ما را از خنجر خویش خون ما ریخت زین بیش چه خونبهاست ما را هر وقت که با رقیب بنشست در محفل خویش خواست ما را یکبار به بزم خویش ننشاند نوعی که سزای ماست ما را چندانکه چو … ادامه

نصیبم باد یا رب وصل او دور از رقیب اما

سحاب اصفهانی – غزل شماره 10 نصیبم باد یا رب وصل او دور از رقیب اما رقیب از وصل او هم باد یارب بی نصیب اما همین نه در چمن مرغ چمن را جاست گاهی هم گرفتار شکنج دام گردد عندلیب اما دوای درد خود را از طبیبان هر کسی جوید مرا هم هست درد … ادامه

سر کویی که هرگز ره ندارد پادشاه آنجا

سحاب اصفهانی – غزل شماره 9 سر کویی که هرگز ره ندارد پادشاه آنجا گدای بینوایی را که خواهد داد راه آنجا کشد گر بی گناهان را نمی اندیشد از محشر که داند نیست خوبان را عقابی زین گناه آنجا چو سوی صیدگه تازد به تیغش حاجتی نبود که از پا افکند صد صید را … ادامه

دلی دارم به امید و وصالش شاد ازین شب‌ها

سحاب اصفهانی – غزل شماره 8 دلی دارم به امید و وصالش شاد ازین شب‌ها ولی فریاد از آن روزی که آرد یاد ازین شب‌ها به امیدی که بنشیند مگر در کوی او روزی به این شادم که خاک من رود بر باد ازین شب‌ها شب هجران به روز وصل بود آبستن و اکنون شب … ادامه

ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 7 ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش را زتاثیر فغان آگه شود راز نهانش را به جستجوی دل در کوی آن دلبر بدان مانم که مرغی در گلستان گم کند هم آشیانش را به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول به حرف آشنایی آشنا کردم … ادامه

شعله ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را

سحاب اصفهانی – غزل شماره 6 شعله ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را تا کنم زان چاره ی روز سیاه خویش را نیست ناز و غمزه در فرمان او چون خسروی کز خرابی منع نتواند سپاه خویش را شکوه ی او جرم ما وین جرم را دل عذر خواه تا چه سان … ادامه

یاد بی تابی روز وصل یار آمد مرا

سحاب اصفهانی – غزل شماره 5 یاد بی تابی روز وصل یار آمد مرا چون به گوش افغان بلبل در بهار آمد مرا جان و دل بی تاب زلفی تابدار آمد مرا بی قراری آفت صبر و قرار آمد مرا کار تا مشکل نشد در عشق مرگ آسان نشد عقده های کار من آخر به … ادامه

از دست دادخواه اگراین است آه ما

سحاب اصفهانی – غزل شماره 4 از دست دادخواه اگراین است آه ما آه ار به داد ما نرسد دادخواه ما از جرم خون من مکن اندیشه ای به حشر کآنجا به غیر دل نبود کس گواه ما صد بار آشیان مرا سوخت برق آه یک خار کم نکرد به عمری ز آه ما تأثییر … ادامه