
سحاب اصفهانی – غزل شماره 21
بر سر نعش آن نگار دلنواز آمد مرا
باز در تن جان از تن رفته باز آمد مرا
چاره ی دردم به مردن کرد دل بیچاره او
در غم عشق تو آخر چاره ساز آمد مرا
نونهال عمر کافسرد از سموم هجر باز
از نسیم وصل او در اهتزاز آمد مرا
گر نبود آن ماه شمع بزم اغیار از چه دوش
شمع جان افزون ز هر شب در گداز آمد مرا؟
چون در میخانه بگشودند گویی بسته شد
بر رخ دل هر در محنت که باز آمد مرا
فارغم از ناز گل زیرا که در کنج قفس
مرغ دل از سیر گلشن بی نیاز آمد مرا
از بلندی دور از آن زلف دراز امشب سحاب
یادگار آن سر زلف دراز آمد مرا



