
سحاب اصفهانی – غزل شماره 33
چه منتی پر و بال شکسته بر سر ما
نهاد بهر رهایی گشود چون پر ما
به هر کس از تر و خشک جهان رسد فیضی
نصیب ما لب خشک است و دیده ی تر ما
هزار جان گرامی به راه او شد خاک
برش چو جلوه کند تحفه ی محقر ما
به بزم عیش چه حاجت به باده و ساغر؟
که هست خون جگر باده دیده ساغر ما
نیافت لذت زخم تو را ولی صد زخم
ز داغ حسرت تیرت بود به پیکر ما
برت حکایت یوسف فسانه ایست گزاف
چنانکه قصه ی یعقوب نیز در بر ما
بهشت و دوزخ ما صبح وصل و شام فراق
خرام قامت آشوب روز محشر ما
هزار صید دگر هم ز ننگ کرد آزاد
به دام او چو درافتاد صید لاغر ما
به غیر وصف نگارین خطش سحاب خطاست
که کلک ما بنگارد خطی به دفتر ما



