بر سر رحم آسمان و یار به کین است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 77

بر سر رحم آسمان و یار به کین است

آه که دشمن چنان و دوست چنین است

نرگس او رهزن دل آفت دین است

شیفته ی چشم او هم آن و هم این است

در نفس آخرین نهفته رخ از من

یافت که وقت نگاه بازپسین است

پای بر اینم که از درت نگذارم

گر همه در روضه ی بهشت برین است

یک نظر از لطف سوی گدایی

ای که تو را ملک حسن زیر نگین است

در غمش از جان خویش بگذر و مگذار

مصلحت خویش را که مصلحت این است

گوشه نشین را میان جمع کشاند

فتنه که در چشم یار گوشه نشین است

هست ز زخم دلم پدید که آن را

شوخ کمان ابروی چو او به کمین است

بی رخ خوبش قرین محنت و دردم

تا به من ای بخت بد سحاب قرین است

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها