روشن از شعله ی دل عارض جانانه ی ماست

سحاب اصفهانی – غزل شماره 82

روشن از شعله ی دل عارض جانانه ی ماست

شمع را روشنی از آتش پروانه ی ماست

حاجتی نیست که پرسی ز کسی در همه شهر

خانه‌ای را که ندانی تو همین خانه ی ماست

عاقلی گر نبود شیوه ی طفلان چه عجب

سر و کار همه با این دل دیوانه ی ماست

مست عشق نو نشاید همه کس ورنه شوند

عالمی مست ازین می که به پیمانه ی ماست

کرده‌ام من به وفا شهره در این شهر تو را

بسته ی دام تو خلقی همه از دانه ی ماست

کرده‌ام من به وفا شُهره در این شهر تو را

بستهٔ دام تو خلقی همه از دانه ی ماست

دل درین سینه یکی ناله که می‌خواست نکرد

وای بر حسرت جغدی که به ویرانه ی ماست

گر نه فریاد غریبانه ی من رهبر اوست

غم چه داند که در این شهر کجا خانه ی ماست

زود باشد که جهانی همه از جان گذرند

کز سحاب آفت جان‌ها غم جانانه ی ماست

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها