
سحاب اصفهانی – غزل شماره 115
ز روی لطف اگر یار در کنار نشیند
عجب مدار که گل در کنار خار نشیند
فلک نداد از آن رهگذر به باد غبارم
که آن غبار مبادش به رهگذار نشیند
به دل ز هر که غباری نشسته بود زدودم
مباد آن که ز من بر دلی غبار نشیند
در انتظار وفاتم نشسته بر سر اجل، گو
که بیش ازین نپسندم در انتظار نشیند
ز رشک غیر نشینم به کنج فرقت اگر نه
کجا به روز چنین کس به اختیار نشیند
زدیده روز من و روزگار من شده تیره
که خود به روز من تیره روزگار نشیند
از آن شد اشک فشان دیده ی سحاب چو باران
که شاید آتش این آه شعله بار نشیند