کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
خیام-رباعی شماره 82 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد کس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد من مینگرم ز مبتدی تا استاد عجز است به دست هر که از مادر زاد
خیام-رباعی شماره 82 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد کس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد من مینگرم ز مبتدی تا استاد عجز است به دست هر که از مادر زاد
خیام-رباعی شماره 81 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد یا در پی نیستی و هستی گذرد می نوش که عمری که اجل در پی اوست آن بِه که به خواب یا به مستی گذرد
خیام-رباعی شماره 80 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند فرمای که تا باده ی گلگون آرند تو زر نه ای ای غافلِ نادان که تو را در خاک نهند و باز بیرون آرند
خیام-رباعی شماره 79 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد ابر از رخ گلزار همیشوید گرد بلبل به زبانِ حالِ خود با گل زرد فریاد همی کند که می باید خورد
خیام-رباعی شماره 78 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود غم خوردن بیهوده نمیدارد سود پر کن قدح می به کفم درنه زود تا باز خورم که بودنیها همه بود
خیام-رباعی شماره 77 در دهر هر آن که نیم نانی دارد از بهر نشست آشیانی دارد نه خادم کس بود نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
خیام-رباعی شماره 76 در دهر چو آوازِ گلِ تازه دهند فرمای بتا که می به اندازه دهند از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند
خیام-رباعی شماره 75 حیی که به قدرت سر و رو میسازد همواره هم او کار عدو میسازد گویند قرابه گر مسلمان نبود او را تو چه گویی که کدو میسازد
خیام-رباعی شماره 74 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد کار من و تو چنانکه رای من و توست از موم به دست خویش هم نتوان کرد
خیام-رباعی شماره 73 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید من در عجبم ز میفروشان کایشان به زانکه فروشند چه خواهند خرید
خیام-رباعی شماره 72 تا راه قلندری نپویی نشود رخساره به خون دل نشویی نشود سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان آزاد به ترک خود نگویی نشود
خیام-رباعی شماره 71 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات آخر به دل خاک فرو خواهی شد