بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 9 از 18 - ادبستان شعر پارسی

به من باد صبا در پرده گوید کاش پیغامش

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 112 به من باد صبا در پرده گوید کاش پیغامش که از غیرت دهم جان بشنوم از غیر چون نامش خدا را ای رقیب امشب ز افسونی که می‌دانی بگو شاید بخوانم تا کنم با خویشتن رامش من از شوق گرفتاری گشودم بال و پر همدم تو پنداری که می‌خواهی … ادامه

دلم از بی‌کسی می‌نالد و کس نیست دمسازش

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 111 دلم از بی‌کسی می‌نالد و کس نیست دمسازش چو مرغی کو جدا افتاده باشد از هم‌آوازش همانا، نامه ی قتل مرا آورده از کویی که خون می‌ریزد از بال کبوتر وقت پروازش بر آن در شب ز غوغای سگان بودم به این خوشدل که در بزمش چو غیری خنده … ادامه

صبحدم، در باغ هر کو خنده ی گل بایدش

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 110 صبحدم، در باغ هر کو خنده ی گل بایدش نیم‌شب در ناله دمسازی بلبل بایدش تا تماشایی، ز گلچین باز داند باغبان گر گشاید درو گر بندد، تأمل بایدش بی‌نوایی برنتابد با تهی‌دامن به باغ هر که باشد باغبان، اندک تغافل بایدش راهرو گر برهمن باشد وگر شیخ الحرم … ادامه

چون صبر ز جور تو ستمگر نکند کس؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 109 چون صبر ز جور تو ستمگر نکند کس؟ جز صبر ز جورت چه کند گر نکند کس؟ گر خضر ببخشد قدح آب بقا را با خاک در دوست، برابر نکند کس در دل نبود آرزوی خلوت خاصم این بس که تو را منع از آن در نکند کس افتادگی … ادامه

با مشک خطت، یاد ز عنبر نکند کس

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 108 با مشک خطت، یاد ز عنبر نکند کس با شهد لبت، میل به شکر نکند کس فریاد، که چندان ز وفای تو بمردم گفتم که کنون جور تو باور نکند کس از گریه کنم گل همه شب خاک درت را تا روز ز بیداد تو بر سر نکند کس … ادامه

تا من افتادم به دام، افتاد غوغا در قفس

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 107 تا من افتادم به دام، افتاد غوغا در قفس کس درین غوغا به من مشکل دهد جا در قفس در چمن، از ناله ی مرغان، کسی امشب نخفت عندلیبی تازه افتاده است گویا در قفس نه همین مرغ چمن، از ناله‌ام در ناله بود تا من افتادم به دام، … ادامه

می‌رمد صیاد، از نالیدن ما در قفس

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 106 می‌رمد صیاد، از نالیدن ما در قفس وای بر مرغی که با ما می‌نهد پا در قفس آنکه بست امشب رهم بر آستان از نغمه، کاش باشدش بر ناله ی من، گوش فردا در قفس جان برد از ناله ی جان‌سوز من مرغی به باغ گر نبودم باز باید … ادامه

بسته‌ای پای من و گویی برو جای دگر

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 105 بسته‌ای پای من و گویی برو جای دگر رفتمی جای دگر، گر بودمی پای دگر ریختی خونم تماشا را و روز بازخواست این تماشا را بود از پی، تماشای دگر سایه ی خود وامگیر ای سرو قد از من، مباد بر سر افتد سایه ام از سرو بالای دگر … ادامه

ایزد سرشته هر دل از آب و گل دگر

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 104 ایزد سرشته هر دل از آب و گل دگر باشد مرا دل دگر، او را دل دگر دارم شب وصال تو، حسرت به روز هجر جز رشک نیست وصل تو را حاصل دگر لیلی، اگر به جای دگر رفت محملش مجنون نمیرود ز پی محمل دگر پیش تو آورم … ادامه

جز دل نالان مرا ای گل، نه دمساز دگر

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 103 جز دل نالان مرا ای گل، نه دمساز دگر غیر بلبل، نیست بلبل را هم آواز دگر بیدلانت، آگه از راز دلم هم نیستند کز تو هر یک دیده گاه دلبری ناز دگر عاشقانت فارغ از رشکند، کز نیرنگ حسن در میان داری جدا با هر یکی راز دگر … ادامه

وفادارا، وفای من نگهدار

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 102 وفادارا، وفای من نگهدار مرا کشتی، عزای من نگهدار مرا خونریز و دست از کشتن غیر به رسم خونبهای من نگهدار تهی سازی چو ترکش بر اسیران خدنگی از برای من نگهدار دلا، رفتن مرا زان محال است وگر مردم، تو جای من نگهدار ز هجر او مرا، ز … ادامه

قاصدا، نامه‌ای از کوی فلانی به من آر

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 101 قاصدا، نامه‌ای از کوی فلانی به من آر یعنی از یار من آن نامه که دانی به من آر نامه ی من ببر، اما به رقیبان منمای گر توانی بدهش، ور نتوانی به من آر اگرت بر سر آن کو نشناسند اغیار بدهش نامه، جوابی که ستانی به من … ادامه