بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 8 از 18 - ادبستان شعر پارسی

در آن ساعت که بر گرد تو ای خودکام می‌گردم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 124 در آن ساعت که بر گرد تو ای خودکام می‌گردم دعا می‌گویم و آماده ی دشنام می‌گردم کجا تاب شنیدن داری از قاصد پیامی را که من از گفتنش بی‌صبر و بی‌آرام می‌گردم؟ نمی‌آید اجل سوی من و می‌گوید این مسکین ز درد هجر خواهد مرد و من بدنام … ادامه

نمی گویم نمی کردی اگر شادم چه می کردم؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 123 نمی گویم نمی کردی اگر شادم چه می کردم؟ به غم خود را، اگر عادت نمی دادم چه می کردم؟ به جز من، نیستش صیدی به دام و این بود حالم اگر صید دگر می داشت صیادم چه می کردم؟ شدی از ناله ام دلتنگ و گفتی سازم آزادش … ادامه

اگر نه احتراز از شادی اغیار می‌کردم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 122 اگر نه احتراز از شادی اغیار می‌کردم به هر کس می‌رسیدم، شکوه‌ای از یار می‌کردم ز من، بی‌رحمی‌ات کس نشنود؛ چون پیش ازین مردم تو را بی‌رحم می‌گفتند و من انکار می‌کردم به امیدی، که فردا پیش او گویند حال من به آه و ناله دوش احباب را بیدار … ادامه

نکهتی امشب از آن زلف دوتا می‌خواستم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 121 نکهتی امشب از آن زلف دوتا می‌خواستم این قدر همراهی از باد صبا می‌خواستم من که اکنون، رخصت نظاره‌ام از دور نیست ساده‌لوحی بین، که در بزم تو جا می‌خواستم نیست آذر خوارتر از من کسی در کوی او این سزای من، که از خوبان وفا می‌خواستم  

در قفس خود را به یاد آشیان انداختم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 120 در قفس خود را به یاد آشیان انداختم ناله سر کردم که آتش در جهان انداختم با کمال ناامیدی، حرف وصل یار را آنقدر گفتم، که خود را در گمان انداختم مطرب از فرهاد و مجنون، حرف عشقی میزند من هم از خود داستانی در میان انداختم ترک مطلب … ادامه

منت جفا ز وفا برگزیده آمده ام

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 119 منت جفا ز وفا برگزیده آمده ام تو را گمان که وفایت شنیده آمده ام مرا چه بیم ز کشتن دهی که من خود را بر آستانه ی تو کشته دیده آمده ام ز دست من چه کشی دامن؟ این همان دست است که من ز دامن خوبان کشیده … ادامه

یک قطره خون، ز تیغ بتان وام کرده ام

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 118 یک قطره خون، ز تیغ بتان وام کرده ام در سینه جای داده دلش نام کرده ام رشکم کُشد، که میشنوم صبح از رقیب درد دلی که شب به تو پیغام کرده ام صیاد اگر ز رحم مرا کشته، دور نیست تأثیر ناله ای است که در دام کرده … ادامه

بی تو چو می در قدح ریزم و شکّر به جام

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 117 بی تو چو می در قدح ریزم و شکّر به جام خون بود آن در جگر، زهر شود این به کام قد چو فرازی به باغ، رخ چو فروزی ز بام سروی و سرو بلند، ماهی و ماه تمام بر سر کویت مریز، خون مرا کی رواست کشتن صید … ادامه

ای ساربان خدا را، آهسته رو به منزل

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 116 ای ساربان خدا را، آهسته رو به منزل کز هر طرف اسیری مانده است پای در گل جمعی ز وصل سوزند، خلقی ز هجر میرند ای وای اگر زمانی، بیرون روی ز محفل با آن لبِ شکرریز، با آن نهال نوخیز تا رفته‌ای ز گلشن، ای نازنین‌شمایل هر غنچه … ادامه

مشکل که برم من جان، آسان چو تو بردی دل

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 115 مشکل که برم من جان، آسان چو تو بردی دل دل بردن تو آسان، جان بردن من مشکل صیاد ز بی رحمی، زد تیری و پنهان شد نگذاشت به کام دل، در خاک طپد بسمل در حشر چو برخیزم، در دامنت آویزم صد فتنه برانگیزم، کز من نشوی غافل … ادامه

از اسیران خود آن شه بی‌خبر بگذشت حیف

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 114 از اسیران خود آن شه بی‌خبر بگذشت حیف بی‌خبر از دادخواهان، دادگر بگذشت حیف غافل آمد یار و غافل از نظر بگذشت حیف بی‌خبر آمد خوش، اما بی‌خبر بگذشت حیف شب بر آن در خفتم و غیرم به خلوت ره نداد بر من امشب هم چو شب‌های دگر بگذشت … ادامه

مهی، که مایه ی شادی عالم است غمش

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 113 مهی، که مایه ی شادی عالم است غمش بود شکایت بسیار من، ز لطف کمش مرا فراق وی آن روز کشت و می‌ترسم که روز حشر به قتلم کنند متهمش منش ستمگری آموختم، ندانستم که من نخست دهم جان به خواری از ستمش فگند تیغ ویم سر به پای … ادامه