بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 7 از 18 - ادبستان شعر پارسی

جان ز من خواسته جانان چه کنم؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 136 جان ز من خواسته جانان چه کنم؟ چه کنم گر ندهم جان چکنم؟ منع دل میکنم از عشق، ولی چون دلم نیست به فرمان چه کنم؟ پیرم و عشق جوانی دستم برندارد ز گریبان، چه کنم؟ باورم نامد ازو عهد، ولی خورد سوگند به قرآن چه کنم؟ جان برآمد … ادامه

جانان نشسته تا من از شوق جان فشانم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 135 جانان نشسته تا من از شوق جان فشانم من ایستاده تا او گوید: فشان، فشانم مشکل کنم فراموش، از پرفشانی دام صد سال اگر پر و بال در آشیان فشانم محمل گذشت و اشکم خاکی نهشت؛ تا من بر سر چو بازآید آن کاروان، فشانم برنایدم، گر از دست … ادامه

فقیرم، غیر آن درگاه، درگاهی نمی‌دانم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 134 فقیرم، غیر آن درگاه، درگاهی نمی‌دانم غریبم، غیر راه کوی او، راهی نمی‌دانم؟ قدی داری خرامان، نخل یا سروی نمی‌یابم؟ رخی داری فروزان، مهر یا ماهی نمی‌دانم؟ نهانم کشت غیر و دانم آگاهی ازین یارا که از آگاهیت آگاهم، آگاهی نمی‌دانم؟ به کام دل، چو با اغیار عمری هم‌نشین … ادامه

دردا که حریف رازدانم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 133 دردا که حریف رازدانم حرفی زد و کرد بدگمانم بود آنکه نخست، خضر راهم اکنون شده دزد کاروانم امروز فگند بر زمینم دی برد اگر بر آسمانم دی، دوستر آنکه بودم از جان امروز شده است خصم جانم نامحرم گشته محرم، ای وای شد بسته زبان ز همزبانم شد … ادامه

بود طریقه ی هوش، اینکه سر عشق بپوشم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 132 بود طریقه ی هوش، اینکه سر عشق بپوشم ولی چه سود که کرده است عشق، غارت هوشم گرم به هیچ خرید و گرم به هیچ فروشد به جان دوست که من دوست را به جان نفروشم جفای خویش ببین و وفای من، که همیشه تو همزبان رقیبی و من … ادامه

خوش آنکه از غم دل، حرفیش گفته باشم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 131 خوش آنکه از غم دل، حرفیش گفته باشم حرفیش گفته باشم، حرفی شنفته باشم خواهم ز بخت بیدار، روز و شبی که با یار تا شب نشسته باشم، تا روز خفته باشم چون میکشیم باری، جرمم بپرس؛ شاید کاری نکرده باشم، حرفی نگفته باشم چون سرمه ی سلیمان، آذر … ادامه

شبی کت، غیر هم بزم است، اگر بیرون در باشم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 130 شبی کت، غیر هم بزم است، اگر بیرون در باشم از آن بهتر که پیشت باشم و با چشم تر باشم به پیغامی، مرا هر شب نشانی بر سر راهی که از راه دگر هر جا روی من بیخبر باشم به شهر آوازه ی لطف تو، با هر ناکس … ادامه

زنده کی از برت ای جان جهان برخیزم؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 129 زنده کی از برت ای جان جهان برخیزم؟ مگر آن دم که سپارم به تو جان برخیزم وعده ی خلوت خاصم، چو دهی در مجلس آن قدر باش که از خلق نهان برخیزم غیر من نیست میان تو و اغیار حجاب آه از آن روز که من هم ز … ادامه

غمین، چند از برت با چشم خون آلود برخیزم؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 128 غمین، چند از برت با چشم خون آلود برخیزم؟ رها کن، تا جمالت بینم و خشنود برخیزم نشانده بر درت ناخوانده شوقم، تا چه فرمایی؟ اگر مقبول بنشینم، وگر مردود برخیزم؟ پس از دیری نشستم دوش، چون در گوشه‌ای سرمست نشاندی غیر را پهلوی من، تا زود برخیزم چو … ادامه

گر روی تو بینم و بمیرم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 127 گر روی تو بینم و بمیرم سهل است، به این گنه مگیرم جز نام تو نیست بر زبانم جز یاد تو نیست در ضمیرم من فاخته ام، تو سرو یعنی تو آزادی و من اسیرم افتم اگر از پی ات عجب نیست تو محتشمی و من فقیرم گر بردارند … ادامه

نی ام غمگین، ولی خود را غمین از بهر آن دارم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 126 نی ام غمگین، ولی خود را غمین از بهر آن دارم که تا ذوق غم عشق تو، از مردم نهان دارم سرت گردم، بکش تیغ از میان و جانفشانی بین نمردم این قدر هم، باز تاب امتحان دارم کدامین دل ز آهم نرم گردد؟ ساده لوحی بین که یک … ادامه

شد عمر و ز ایام دل شاد ندیدم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 125 شد عمر و ز ایام دل شاد ندیدم روزی که از آن روز کنم یاد ندیدم یک صید، به محرومی من نیست، که ناکام در کنج قفس مُردم و صیاد ندیدم سرتاسر این بادیه را گشتم و یک صید از دام غم عشق تو آزاد ندیدم جز روی تو، … ادامه