بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 6 از 18 - ادبستان شعر پارسی

شاهی تو و شاهان جهان همچو غلامان

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 148 شاهی تو و شاهان جهان همچو غلامان بوسند غلامان تو را، گوشه ی دامان نالان من و در زمزمه مرغان چمن گرد گریان من و در قهقهه کبکان خرامان خوش آنکه به هم درد دل خود بشماریم در سایه ی دیوار من و بر لب بام آن گفتی: چه … ادامه

دی، رشته‌ای به گردنم آن شاه مهوشان

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 147 دی، رشته‌ای به گردنم آن شاه مهوشان افگند و برد چون سگم از پی کشان‌کشان حسرت برد رقیب به وصلم، خدای را یک جرعه زان می ام که چشاندی به وی چشان راهم به دیر و کعبه فتاد و نیافتم جز دل، ز جای دیگر از آن بی‌نشان نشان … ادامه

جان میدهد جان، آن لعل خندان

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 146 جان میدهد جان، آن لعل خندان دل میبرد دل، آن عقد دندان خوش آنکه گریم، چون ابر و بینم آن غنچه لب را، زان گریه خندان چون در برآرم، او را گذارم لب بر لب او، چون ارجمندان هم من به دندان گیرم لب او هم او لب من … ادامه

گرش این جفاست امسال، همان به یار گویم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 145 گرش این جفاست امسال، همان به یار گویم سخنی که پاس یاری نگذاشت پار گویم نشود دریغ یک دم تهی از رقیب بزمت که غم نهانی خود، به تو آشکار گویم ننشست روز وعده نفسی و رفت عمدا نگذاشت سرگذشت شب انتظار گویم بودم فزون ز عالم، غم روزگار؛ … ادامه

ما به خلد از سر کویت به تماشا نرویم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 144 ما به خلد از سر کویت به تماشا نرویم به تماشا برود گر همه کس، ما نرویم تا گل روی تو، در شهر تماشاگه ماست به تماشای گل از شهر به صحرا نرویم دوستان، دوست ازین مرحله رفت و ز پی اش رفت دل؛ ما برویم از پی او … ادامه

دو سه روز شد که پیدا نه ای، از کجات جویم؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 143 دو سه روز شد که پیدا نه ای، از کجات جویم؟ بکسیت آشنایی نه، کز آشنات جویم تو گرانبها دری، چون من بینوات جویم؟ وگرت کسی فروشد، ز کجا بهات جویم؟ به هزار حیله اندر تو گریزم و گریزی ز من آنقدر بیاید که به صد دعات جویم به … ادامه

گر دل جویی، هوات جویم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 142 گر دل جویی، هوات جویم ور جان طلبی، رضات جویم شد گر چه جفایت آفت جان تا جان دارم جفات جویم تا روز وفات، ای جفاجو مهرت طلبم، وفات جویم کس چون ندهد سراغت از رشک خون گریم و از خدات جویم تو در دل و دل تو برده … ادامه

شب عید است، در میخانه باید بستر اندازیم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 141 شب عید است، در میخانه باید بستر اندازیم که پیش از صبح، ساقی را نظر بر منظر اندازیم به جنگ زاهدان، لشکر کشد پیرمغان فردا بیا ما نیز خود را در میان لشکر اندازیم به غارت چون گشاید دست، دست افشان غزل خوانیم به مسجد چون گذارد پای، پاکوبان … ادامه

خوش آنکه شبی با تو سخن گویم و گریم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 140 خوش آنکه شبی با تو سخن گویم و گریم تو بشنوی و خندی و من گویم و گریم گر در چمنم، سوی قفس بینم و نالم ور در قفسم، حرف چمن گویم و گریم رضوان چو دهد نار جنان، سیب بهشتم نستانم و پستان و زقن گویم و گریم … ادامه

درین گلشن چو شاخ گل، سرا پا گوش بنشینم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 139 درین گلشن چو شاخ گل، سرا پا گوش بنشینم فغان بلبلی تا نشنوم، خاموش بنشینم فریبم میدهی از وعده ی فردا، که باز امشب به صد امیدواری در رهت چون دوش بنشینم مکش زین بیش، ای سرو سهی از غیرتم، تا کی تو در آغوش غیر و من تهی … ادامه

آه از دمی که روز جزا گریه سر کنم

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 138 آه از دمی که روز جزا گریه سر کنم گریان در آن میانه به رویت نظر کنم تو فکر من نداری و من غیر فکر تو آن فرصتم مباد که فکر دگر کنم آسان بود که بر سر رحم آرمت، ولی کو طاقتی که از سر کویت سفر کنم؟ … ادامه

آمد از راه و نشد فرصت دیدن چه کنم؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 137 آمد از راه و نشد فرصت دیدن چه کنم؟ رفت و باید ستم هجر کشیدن چه کنم؟ از همان بزم، که کس ناله ی زارم نشنید بایدم خنده ی اغیار شنیدن چه کنم؟ حلقه در گوش کشم، گر تو به هیچم نخری چون تو را نیست سر بنده خریدن … ادامه