
آذر بیگدلی – غزل شماره 144
ما به خلد از سر کویت به تماشا نرویم
به تماشا برود گر همه کس، ما نرویم
تا گل روی تو، در شهر تماشاگه ماست
به تماشای گل از شهر به صحرا نرویم
دوستان، دوست ازین مرحله رفت و ز پی اش
رفت دل؛ ما برویم از پی او یا نرویم؟
میهمانیم درین خانه به امّید وفا
روی درهم مکش ای سست وفا، تا نرویم
رود از رفتن ما خلقی از آنجا به گذار
برویم از سر کوی تو که تنها نرویم؟
دل قوی دار که از جور تو در پیش کسان
گر چه گوییم ز رفتن سخن اما نرویم
آمدیم آذر از آن کوی به رنجش امروز
ولی آن صبر نداریم که فردا نرویم