
آذر بیگدلی – غزل شماره 72
گفتا که به سینه ز منت کینه نماند؟
گفتم که نه، این سینه به آن سینه نماند
بیش از همه شب، در شب آدینه کشم می
در میکده می تا شب آدینه نماند
آیا بچه رو می نگری سوی من آن روز
کز خجلت خط، در کفت آیینه نماند؟
کی جان برم از میکده، گر رخت برم؟ کاش
من مانم و این خرقه ی پشمینه نماند
جز راز محبت که شد آذر ز دلم فاش
کس گنج ندیده است به گنجینه نماند