بایگانی‌های غزلیات آذر - ادبستان شعر پارسی

چند روزی شد، که از من بی‌سبب رنجیده‌ای

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 208 چند روزی شد، که از من بی‌سبب رنجیده‌ای بهر قتلم، با رقیبان مصلحت‌ها دیده‌ای خجلتی داری، به سوی من نمی‌بینی مگر اینکه با خود دشمنت فهمیده‌ام، فهمیده‌ای؟ تا نماند از تو امیدی مرا، از غیر هم چند روزی از برای مصلحت رنجیده‌ای از محبت نیست مقصودت، فریب مردم است … ادامه

کاکل عنبرین نهان، زیر کلاه کرده‌ای

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 207 کاکل عنبرین نهان، زیر کلاه کرده‌ای روز هزار کس چو من تار و سیاه کرده‌ای گرد رخ ز ماه به، داده به زلف چون زره تاب و زرشک خون گره، در دل ماه کرده‌ای تا ز کنارم از جفا، رفته‌ای ای پسر مرا گوش به در نشانده‌ای، چشم به … ادامه

دلا، پیام من و او، اگر به هم تو نگویی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 206 دلا، پیام من و او، اگر به هم تو نگویی بگو به جز تو که گوید؟ تو محرم من و اویی برو چو بوی گلت، سوی گلشنی به تماشا گلی که از پی او چشم بلبلی است نبویی دلم که بردی و بی قدر داریش، بود آن دل که … ادامه

کجایی یوسف ثانی، کجایی؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 205 کجایی یوسف ثانی، کجایی؟ جدا از پیر کنعانی کجایی؟ به دست اهرمن، حیف است خاتم تو ای دست سلیمانی کجایی؟ سردت گردم، کنون از صحبت دوش نداری گر پشیمانی کجایی چو افتد فکر معموری به خاطر همین گویم که ویرانی کجایی؟ چو گیرد دامنم را خار امید همین نالم … ادامه

پیران بی گنه را، کشتی گر از نگاهی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 204 پیران بی گنه را، کشتی گر از نگاهی جرمی نداری آری، طفلی و بیگناهی هر جا نسیمی آید، کز وی دلم گشاید خوشدل شوم که شاید، پیکی رسد زراهی رحمی، وگرنه ترسم از سوز دل چو شمعم ریزد ز دیده اشکی، خیزد ز سینه آهی ای آنکه با رقیبان، … ادامه

کنی تا چند آزارم که زاری‌های من بینی؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 203 کنی تا چند آزارم که زاری‌های من بینی؟ به یاری کوش چون یاران، که یاری‌های من بینی سپردم دل، چو روز اولم دیدی، سرت گردم بیا تا روز آخر جان‌سپاری‌های من بینی تو کز شوخی قرارت نیست بر مرکب، تماشا کن که چون گرد از قفایت بی‌قراری‌های من بینی … ادامه

ای به سیما، همان که می‌دانی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 202 ای به سیما، همان که می‌دانی تو شهی، ما همان که می‌دانی ز آستان تو، عاشقان رفتند مانده بر جا همان که می‌دانی کوهکن، جان ز شوق کند که داشت کارفرما همان که می‌دانی چون خرامان به گلشنت بیند افتد از پا همان که می‌دانی صبح نوروز، روی روشن … ادامه

به یک ایما، همان که می‌دانی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 201 به یک ایما، همان که می‌دانی برد از ما همان که می‌دانی عارضت از بهار خط، چمن است چمن‌آرا همان که می‌دانی شمع، تو: ما، همین که می‌بینی سرو، تو، ما همان که می‌دانی رخت امشب ز حسن روز افزون ماه و فردا همان که می‌دانی یوسف من، تو … ادامه

یاریّ من، ای یار جفا کار چه دانی؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 200 یاریّ من، ای یار جفا کار چه دانی؟ بیمار نه ای، قدر پرستار چه دانی؟ تا مرغ دلت، در قفس سینه ننالد نالیدن مرغان گرفتار چه دانی؟ تا زار نگردی ز دل آزاری یاری زاریّ دل، از یار دل آزار چه دانی؟ ای طایر گلزار، که جا در قفست … ادامه

تو را که گفت : رخ از دوستان بگردانی؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 199 تو را که گفت : رخ از دوستان بگردانی؟ ز دوستان، رخ چون بوستان بگردانی؟ بگلبنی که کند نوحه زاغی، ای بلبل؛ جز این چه چاره، کزو آشیان بگردانی؟ چو تازی از پی صیدم سمند ناز مباد زنی به تیغم و از من عنان بگردانی زمام ناقه ی یار … ادامه

بر آستان، مگرم پاسبان بگردانی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 198 بر آستان، مگرم پاسبان بگردانی که راه غیر از آن آستان بگردانی ز گلبنی، که گلش دیده باشی ای بلبل خزان چو شد، ستم است آشیان بگردانی سزای کشتنم، این بس بود که نعش مرا پس از وفات، بر آن آستان بگردانی ز من، به غیر مگر آن سخن … ادامه

تا می نخوری، قد رخ زرد ندانی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 197 تا می نخوری، قد رخ زرد ندانی تا جان ندهی، فایده ی درد ندان ی تا جان نرسد بر لبت، از حسرت پیغام آن مژده که قاصد به من آورد ندانی تا صاحب محمل، دلت ازکفر نرباید بی تابی مجنون ز پی گرد ندانی تا سنگدلی، بر سر خاکت … ادامه