بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 2 از 18 - ادبستان شعر پارسی

ماه رخش چو بنمود، از طرف بام نیمی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 196 ماه رخش چو بنمود، از طرف بام نیمی از شرم کاست، تا شد ماه تمام نیمی گیرم رها کنندم، مشکل رسم به جایی زین بال کش قفس ریخت، نیمی و دام نیمی از گرم خویی عشق، وز سرد مهری حسن سوزان کباب دل ماند، نیمی و خام نیمی دارم … ادامه

هم به روش ظریفی، هم به صفا تمامی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 195 هم به روش ظریفی، هم به صفا تمامی سروی اگر به باغی، ماهی اگر به بامی دم نزند به جایی، بیند اگر خطایی خسروی از گدایی، خواجه ای از غلامی کسوت فقر ازین پس خوش بودم، نه اطلس میدهم ار دهد کس، جامه ی جم به جامی گرد لب … ادامه

فرخنده تر از مرغ بهشت است حمامی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 194 فرخنده تر از مرغ بهشت است حمامی کآرد به من از یار سفر کرده پیامی ما را به نگاهی بخر از ما، که درین شهر ارزان تر ازینت نفروشند غلامی زنهار، به خلوت ندهی راه صبا را ترسم که رساند ز تو بویی به مشامی در دام برم رشک … ادامه

بیچاره بلبلی، که نبیند رخ گلی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 193 بیچاره بلبلی، که نبیند رخ گلی مسکین گلی، که نشنود آواز بلبلی گستاخی رقیب، اثر التفات توست بر خود زبان خلق ببند از تغافلی ماهی و چون لبت، نشکفته است غنچه ای سروی و چون خطت، ندمیده است سنبلی غافل مشو، ز حال گدایان کوی عشق تا هست از … ادامه

خوش آنکه به سر رسیده باشی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 192 خوش آنکه به سر رسیده باشی من مرده، تو آرمیده باشی دانی که چه دیده ام شب هجر گر روز فراق دیده باشی از جام رقیب، می ننوشی گر خون دلم چشیده باشی قاصد! نرسیده بر لبم جان ای کاش به او رسیده باشی با او دو به دو … ادامه

وقتی به غمم رسیده باشی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 191 وقتی به غمم رسیده باشی کز من غم من شنیده باشی بر ناله ی غیر، نایدت رحم خاموشی ما چو دیده باشی بخرام به طرف باغ چو سرو تا پرده ی گل دریده باشی می نشنوی از من آنچه گویم تا حرف که را شنیده باشی؟ آوارگی ام، عجب … ادامه

فغان که عمر سرآمد در انتظار کسی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 190 فغان که عمر سرآمد در انتظار کسی که همچو عمر، دمی بیش نیست یار کسی وفا به وعده گر این است امیدگاهان را کسی مباد به عالم امیدوار کسی در آن دیار شدم خاک ره، که ننشیند به دامن کسی از رهروان، غبار کسی بر آن شدم که کنم … ادامه

بگاه رقص، چون در انجمن می در قدح ریزی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 189 بگاه رقص، چون در انجمن می در قدح ریزی به سر غلتم، چو بنشینی، ز پا افتم چو برخیزی کنم اظهار رنجوری، به هر کس میرسم؛ شاید نگیرد دامنت کس، گر تو روزی خون من ریزی تو وقتی حال من دانی، که چون من بر سر راهی به امیدی … ادامه

نمی پرسی ز غمناکان، دلت شاد است پنداری؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 188 نمی پرسی ز غمناکان، دلت شاد است پنداری؟ ز فکر بیدلانت، خاطر آزاد است پنداری چنان ترسیده چشمم از گرفتاری درین گلشن که شاخ گل به چشمم دست صیاد است پنداری نشد از خنده ی خسرو، تسلی خاطر شیرین هنوزش گوش بر فریاد فرهاد است پنداری به باغم زد … ادامه

چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاری

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 187 چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاری به درد و داغم، دوا و مرهم، نمی‌فرستی، نمی‌گذاری هزار بارم، ز خشم گفتی که: ریزمت خون، نگفتمت : نه هزار بارت، به عجز گفتم که: بوسمت لب؟ نگفتی آری بسی وفایت، به خلق گفتم، کنون … ادامه

دل ز یار کهن، مگر کندی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 186 دل ز یار کهن، مگر کندی که به یاران تازه خرسندی؟ آه، ای نخل سرکش از جورت کآشیان مرا پراگندی رشته ی جان ما گسست دریغ که به زلف تو داشت پیوندی بی تو یعقوبم، آگهی از حال داشت، گر داشت چون تو فرزندی بنوازم، چه باشد ار بیند … ادامه

از جفا، اهل وفا را به زبان آوردی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 185 از جفا، اهل وفا را به زبان آوردی دل به جان، جان به لب و لب به فغان آوردی خون خود می طلبند از تو جهانی، آری رسم بیداد، تو اول به جهان آوردی برده عشقت ز جوانان دل و از پیران عقل چه بلاها به سر پیر و … ادامه