
آذر بیگدلی – غزل شماره 192
خوش آنکه به سر رسیده باشی
من مرده، تو آرمیده باشی
دانی که چه دیده ام شب هجر
گر روز فراق دیده باشی
از جام رقیب، می ننوشی
گر خون دلم چشیده باشی
قاصد! نرسیده بر لبم جان
ای کاش به او رسیده باشی
با او دو به دو نشسته، گویی
یک یک ز من آنچه دیده باشی
باز آی که گویی ام نهانی
هر حرف کزو شنیده باشی
ظلم است که از قفس برانیش
مرغی که پرش بریده باشی
انگار آذر روی چو زان باغ
از شاخ گلی نچیده باشی