بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 3 از 18 - ادبستان شعر پارسی

غم نیست دلا در دی، گر توبه ز می کردی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 184 غم نیست دلا در دی، گر توبه ز می کردی بشکن، چو بهار آمد، هر توبه که دی کردی گفتی: کنمت رحمی، کردی؛ چو ز غم کشتی ای سست وفا دیدی، کی گفتی و کی کردی؟ نه کرد و نه خواهد کرد، آتش به نی ای مطرب کاری که … ادامه

ای باد بامدادی، می آیی از چه وادی؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 183 ای باد بامدادی، می آیی از چه وادی؟ کز بیدلان برآمد فریاد وافؤادی گفتم: بیا، که آبی بر آتشم فشانی دردا که تا رسیدی، خاکم به باد دادی ساقی کله شکسته، مطرب ترانه بسته ما غافل و نشسته غم در کمین شادی ای دل، ز بیم خویَش، گفتم: مرو … ادامه

مرا به جرم وفای من از جفا کشتی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 182 مرا به جرم وفای من از جفا کشتی جفا نگر، که چو دیدی ز من وفا کشتی به آن گناه، که بیگانه را کسی بکشد تو بی وفا، همه یاران آشنا کشتی نشد ز قید تو مرغی رها، مگر مرغی که گر ز کنج قفس کردیش رها کشتی چو … ادامه

روز و شب، از رخ رخشنده ی شاه عجبی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 181 روز و شب، از رخ رخشنده ی شاه عجبی آفتاب عجبی دارم و ماه عجبی خط چون سبزه اش، از چهره ی چون گل زده سر از زمین عجبی، رسته گیاه عجبی دید آن مه گنه بیگنهی از من و کشت بی گناه عجبی را، به گناه عجبی چه … ادامه

نهی چو نام سگ خود، به من مرا طلبی

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 180 نهی چو نام سگ خود، به من مرا طلبی نهم به پای سگت سر، به عذر بی ادبی وگرنه خون کنمش، گر بود دلت از سنگ به ناله ی سحری و به آه نیمه شبی به خنده چون گذری از برم، مشو غافل ز اشک گوشه ی چشمی و … ادامه

جان اسیران سوختی، از کس برآمد دود؟ نه

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 179 جان اسیران سوختی، از کس برآمد دود؟ نه خون غریبان ریختی، دستت به خون آلود؟ نه هر کس میان گفتگو، شد درد خود را چاره جو من هم غم خود پیش او، میگویم، اما زود، نه سهل است، ای نامهربان، با ما نباشی سرگران در دوستی ما زیان، در … ادامه

شب هجران، نمی‌دانم ز پی دارد سحر یا نه؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 178 شب هجران، نمی‌دانم ز پی دارد سحر یا نه؟ وگر دارد سحر، آه سحر دارد اثر یا نه؟ به روز بد مرا ز آغاز کار افگند عشق، اما نمی‌دانم که خواهد داشت روزی زین بتر یا نه؟ اگر بی‌تابی خود در فراق آن سفر کرده نویسم سویش، آیا خواهد … ادامه

از روی فرخ فال بین، زلفش نگونسار آمده

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 177 از روی فرخ فال بین، زلفش نگونسار آمده طاووس رنگین بال بین، افسونگر مار آمده در دیر شد رقصان صنم، یا می چمد صید حرم؟ یا در گلستان ارم، سروی به رفتار آمده؟ در روی آن زیبا پسر زد خط عنبرفام سر یا کاروان مشک تر، از ملک تاتار … ادامه

به دو زلف تو که یکسر دل مبتلا نشسته

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 176 به دو زلف تو که یکسر دل مبتلا نشسته همه حیرتم که آیا دل من کجا نشسته؟ به همین امید، هر شب به ره تو می نشینم که تو بی وفا بپرسی که دگر چرا نشسته؟ چه کنم ز رشک یا رب، چو به روز حشر بینم که هزار … ادامه

هر کسی یار کسی، تو از من دلباخته گل

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 175 هر کسی یار کسی، تو از من دلباخته گل ز بلبل، شمع از پروانه سرو از فاخته از دگر یاران ندارم چشم یاری، چون مرا چشم زخم روزگار از چشم یار انداخته سرو، سر از باغ بیرون کرد، کت بیند خرام خلق، پندارند کز شوکت سری افراخته باز امشب، … ادامه

کو خضر راهی؟ کز خیل آن ماه

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 174 کو خضر راهی؟ کز خیل آن ماه وامانده ام پس، گم کرده ام راه از دل صبوری، هنگام دوری باور ندارم، والله بالله ریزد چو جیحون، خیزد چو گردون از دیده ام اشک، از سینه ام آه جانها فدایت، تا چیست رایت؟ جنگ تو دلکش، صلح تو دلخواه کی … ادامه

نهم چون از غمت شب بر زمین ای شخ کمان پهلو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 173 نهم چون از غمت شب بر زمین ای شخ کمان پهلو ز بیم ناوک آهم، بدزدد آسمان پهلو تو خفته برقفا، در بستر عشرت چه غم داری که مسکینی نهد از غم به خاک آستان پهلو؟ ز داغ دل، زمین چون آسمانی پر ز انجم شد شب هجر تو … ادامه