
آذر بیگدلی – غزل شماره 181
روز و شب، از رخ رخشنده ی شاه عجبی
آفتاب عجبی دارم و ماه عجبی
خط چون سبزه اش، از چهره ی چون گل زده سر
از زمین عجبی، رسته گیاه عجبی
دید آن مه گنه بیگنهی از من و کشت
بی گناه عجبی را، به گناه عجبی
چه عجب گر دهم از دست دل و دین؟ که به ناز
شوخ چشم عجبی، کرد نگاه عجبی
دیدم از طرف بناگوشی و کنج دهنی
خط سبز عجبی، خال سیاه عجبی
لقب عاشق و معشوق، گر از من پرسند
من گدای عجبی گویم و شاه عجبی
تنم از اشک گدازد، دلم از آه چو شمع
آذر، اشک عجبی دارم و آه عجبی