بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 4 از 18 - ادبستان شعر پارسی

بوی گل آورد باد، باده ی گلرنگ کو؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 172 بوی گل آورد باد، باده ی گلرنگ کو؟ منطق بلبل گشاد، چنگ خوش آهنگ کو؟ آه ز تلخی کام، آن لب شیرین کجاست؟ داد ز تنگی دل، آن دهن تنگ کو؟ سوخت ز مشکم دماغ، موی تو را خون چه شد؟ زد گلم آتش به باغ، خوی تو را … ادامه

بر سر ره نشسته ام، قاصد کوی یار کو؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 171 بر سر ره نشسته ام، قاصد کوی یار کو؟ دیده سفید کرده ام، گردی از آن دیار کو؟ غیر به بزم آن پسر، محرم و من برون در گر نکند دعا اثر، بازی روزگار کو؟ روز جزا، فرشته ای، کز بد و نیک پرسدم گریه کنان به دامنش، دست … ادامه

ای که به خون من شدت، ساعد نازنین فرو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 170 ای که به خون من شدت، ساعد نازنین فرو دست فشان، که ریزدت خونم از آستین فرو برده لبت ز شهد و مل، تلخی کام جزو و کل تا ز تبسمت به گل میچکد انگبین فرو شکر خط سیاه را، منع مکن نگاه را تا نگرفته ماه را، هاله … ادامه

شد از دو چشم توام، چشم خون‌فشان هر دو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 169 شد از دو چشم توام، چشم خون‌فشان هر دو چه کرده‌اند، به این هر دو بنگر آن هر دو دو چشم نه، دو ز بابل رسیده سحرورند که باشد از فن هاروتشان نشان هر دو دو چشم نه، دو نکو نرگس گلستانند که گشته در چمن دل نگاهبان هر … ادامه

نمی کنم گله، اما ز بی وفایی تو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 168 نمی کنم گله، اما ز بی وفایی تو به آن رسیده که آسان شود جدایی تو خدای داند و آن کز تو شد چو من نومید که اعتماد نشاید بر آشنایی تو ز خلف وعده، برندی چو من برآری نام اگر چه شهره ی شهر است پارسایی تو غمم … ادامه

این مزد قاصدی است که آید ز کوی تو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 167 این مزد قاصدی است که آید ز کوی تو کو را دوباره باز فرستم به سوی تو هر کس کند ز دیدن روی تو منع من منعش نمیکنم، که ندیده است روی تو ترسم به بزم غیر سراغت دهد کسی گر میرم از غمت، نکنم جستجوی تو شادم که … ادامه

حسرتم این است در دل، کز فراق روی تو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 166 حسرتم این است در دل، کز فراق روی تو چون سپارم جان، سپارندم به خاک کوی تو رفتم از کوی تو گریان، لیک رشکم میکشد کز سرشکم غیر خواهد جست راه کوی تو دسته ی گل، صبح در دستت چو بینم در چمن بلبل از بوی گل افتد مست … ادامه

صبح، مگر میدمد از کوی تو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 165 صبح، مگر میدمد از کوی تو کز نفسش میشنوم بوی تو توبه دهد بابلیان را ز سحر جادویی نرگس جادوی تو سلسله ی شیفتگان غمت نگسلد از سلسله ی موی تو دعوی خون، نشنود از من کسی روز جزا بینم اگر روی تو شکوه ام از خوی تو هرگز … ادامه

غیر را خون دل از دیده روان است که تو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 164 غیر را خون دل از دیده روان است که تو خون ما ریزی و ما را غرض آن است که تو نشوی شهره به عاشق کشی اندر همه شهر آری آیین مروت نه چنان است که تو بی سبب رسم و ره جور و جفا گیری پیش ور زنی … ادامه

کی یار ریزد خون یار، آنگاه یاری همچو تو؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 163 کی یار ریزد خون یار، آنگاه یاری همچو تو؟ آخر که از یاران بگو کرده است کاری همچو تو؟ تازی تو گر رخش جفا، کی جان برند اهل وفا؟ مسکین شکاری کز قفا، دارد شکاری همچو تو؟ خونم بریز ای سیم‌تن، چون کس نخواهد خواستن خون گدایی همچو من، … ادامه

از غیر، ایمنم که بود پاسبان تو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 162 از غیر، ایمنم که بود پاسبان تو خون من اینکه ریخته بر آستان تو صد رنگ میوه داده نهالت، ولی چه سود زان میوه تر نکرد لبی باغبان تو؟ این خط و خال، دشمن دین و دل من است بر گوشه ی لب تو و کنج دهان تو خوش … ادامه

به زبان حال دارم، گله بینهایت از تو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 161 به زبان حال دارم، گله بینهایت از تو چه کنم نمیتوانم که کنم شکایت از تو؟ بکش و بسوز یارا، دل دردمند ما را به سزای آنکه دارد نظر عنایت از تو مکن این قدر شکایت ز غمش دلا، مبادا که کند به بزم وصلش دگری حکایت از تو … ادامه