
آذر بیگدلی – غزل شماره 167
این مزد قاصدی است که آید ز کوی تو
کو را دوباره باز فرستم به سوی تو
هر کس کند ز دیدن روی تو منع من
منعش نمیکنم، که ندیده است روی تو
ترسم به بزم غیر سراغت دهد کسی
گر میرم از غمت، نکنم جستجوی تو
شادم که غیر اگر بردت از کنار من
نتواند از دلم ببرد آرزوی تو
ای شاخ گل، به باغ قدم نه که تا به خاک
بلبل ز بوی گل فتد و گل ز بوی تو
روی تو ماه و بوی تو گل، حیف در دلم
آتش زده است خوی تو، خوی تو، خوی تو
خوش پند میدهی دگر آذر مرا به صبر
شد بدگمان ز تو دلم از گفتگوی تو



