
آذر بیگدلی – غزل شماره 156
فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون
فزود روز به روز آن جمال روز افزون
چو نیست تاب فراقم، مرو که گر بروی
ز اشک من همه چا پای مینهی در خون
به حیرتم ز دل تنگ خود، که هر که نشست
در آن خرابه، از آنجا نمیرود بیرون
کسی که نیست ز یارش جدا چه میداند
که از جدایی لیلی چه میکشد مجنون؟
فغان که نیست مرا بیشتر ز یکدل و تو
به یک نگاه بری از هزار دل افزون