بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 5 از 18 - ادبستان شعر پارسی

ز میان می روم اینک، به کنارم بنشین

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 160 ز میان می روم اینک، به کنارم بنشین بنشین، هست زمانی به تو کارم بنشین آمدی، کز غم بیرون ز شمارم پرسی بنشین، تا به تو یک یک بشمارم بنشین از برم رفتی و میمیرم ازین غم باری به کنارم ننشستی، به مزارم بنشین ای که احوال دل زار، … ادامه

طبیبا، جان غم پرورد من بین

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 159 طبیبا، جان غم پرورد من بین چو درمانم تو داری، درد من بین تو کز می، چهره ی گلرنگ داری به این شکرانه رنگ زرد من بین به کویت نقد جان آورده از راه کرم فرما و راه آورد من بین نگارا، چون که در محمل نشستی به دنبالت … ادامه

من و دردت، که درمان من است این

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 158 من و دردت، که درمان من است این چه درمان؟ راحت جان من است این من و افغان، دلت گر مهربان شد که از تأثیر افغان من است این زدم دستش به دامان، گفت از ناز بکش دستت، که دامان من است این نهان از زخم تیرش مردم، اما … ادامه

چرا هر جا مرا دیدی از آنجا آمدی بیرون؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 157 چرا هر جا مرا دیدی از آنجا آمدی بیرون؟ محابا کرده ز آنجا بی محابا آمدی بیرون؟ ز بزم غیر، رشکم برد بیرون شب؛ ندانستم در آن غمخانه ماندی تا سحر، یا آمدی بیرون؟ شنیدم شب به بزم غیر ماندی، مردم از غیرت نخواهم زنده شد، گیرم که فردا … ادامه

فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون

آذر بیگدلی – غزل شماره 156 فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون فزود روز به روز آن جمال روز افزون چو نیست تاب فراقم، مرو که گر بروی ز اشک من همه چا پای مینهی در خون به حیرتم ز دل تنگ خود، که هر که نشست در آن خرابه، از آنجا نمیرود بیرون … ادامه

چون در دل شیرین بود از رشک شکر خون

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 155 چون در دل شیرین بود از رشک شکر خون خسرو شودش از غم فرهاد جگر خون خون شد جگرم از غم عشق تو و امید دارم که نگردد دلم از درد دگر خون ناورده کبوتر ز تو گر نامه ی قتلم میریزدش آیا ز چه هر لحظه ز پر … ادامه

باز نامد قاصدی کامد به سویت، سوی من

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 154 باز نامد قاصدی کامد به سویت، سوی من دید چون روی تو، نتوانست دیدن روی من چون نیفتم از پی اش، کز یک نگه بیرون کشید هر چه آهو در حرم بود، از حرم آهوی من؟ چاره ی بیماری خود، ناید از دستم طبیب تا چو دل، بیماری افتاده … ادامه

شد از مرگ برادر، دل خراب و سینه ریش از من

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 153 شد از مرگ برادر، دل خراب و سینه ریش از من ندیده هیچ کس محزون تری در هیچ کیش از من کنندم خلق منع از گریه و من آنچه می بینم نباید بیش ازین در آه و زاری منع خویش از من نبیند کس پس از من یارب این … ادامه

اشک من کآب زلالی است که نتوان گفتن

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 152 اشک من کآب زلالی است که نتوان گفتن تازگی بخش نهالی است که نتوان گفتن برده ای چون دلم از دست، مپرس از حالم حال دل باخته، حالی است که نتوان گفتن سرکش افتاده بسی گلبن این باغ، ولی بلبلش را پر و بالی است که نتوان گفتن درد … ادامه

نشسته میکشان، اهل هوس در خلوت جانان

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 151 نشسته میکشان، اهل هوس در خلوت جانان مرا بیرون در باید کشیدن ناز دربانان چه در شیر تو کافر کیش مادر کرده در طفلی که شیرین در مذاق آید تو را خون مسلمانان؟ بتان ریزند اگر خونم، غم جانم نه؛ لیک از خون شود آلوده ترسم دامن این پاکدامانان … ادامه

تو خسروی و من سگت ای شاه خسروان

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 150 تو خسروی و من سگت ای شاه خسروان هر جا روی تو، آیمت از پی دوان دوان شب تار و راهزن به کمین، راه پرخطر غافل ز کاروان مشو، ای میر کاروان افراسیاب عقل، گریزد به غار عجز در کشوری که رستم عشق است پهلوان با رشک غیر، پای … ادامه

گدایان را، هوای بزم سلطانی و سلطانان

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 149 گدایان را، هوای بزم سلطانی و سلطانان نشانده بر در دولت سرا، بی‌رحم دربانان نشسته جان‌فشانان بر سر راهش من و ترسم که از من بگذرد با غیر، بر من دامن‌افشانان مرا عهدی است با خوبان، بسی محکم؛ چه سود اما سر و کارم کنون افتاده با این سست‌پیمانان … ادامه