
آذر بیگدلی – غزل شماره 152
اشک من کآب زلالی است که نتوان گفتن
تازگی بخش نهالی است که نتوان گفتن
برده ای چون دلم از دست، مپرس از حالم
حال دل باخته، حالی است که نتوان گفتن
سرکش افتاده بسی گلبن این باغ، ولی
بلبلش را پر و بالی است که نتوان گفتن
درد دل من، همه این است که بوسم پایت
در دل غیر خیالی است که نتوان گفتن
بزم هر کس، ز چراغی است فروزان و ز من
روشن از شمع جمالی است که نتوان گفتن
ننشیند به سر سرو، که مرغ دل من
سایه پرورد نهالی است که نتوان گفتن
گفتی: آذر که سگ کوی بتان بود چه شد؟
پی رم کرده غزالی است که نتوان گفتن