
آذر بیگدلی – غزل شماره 149
گدایان را، هوای بزم سلطانی و سلطانان
نشانده بر در دولت سرا، بیرحم دربانان
نشسته جانفشانان بر سر راهش من و ترسم
که از من بگذرد با غیر، بر من دامنافشانان
مرا عهدی است با خوبان، بسی محکم؛ چه سود اما
سر و کارم کنون افتاده با این سستپیمانان
زنند اهل ریا بر میگساران طعن و در محشر
شوند آلوده دامانان، جدا از پاکدامانان
دهندش اهل دیر و کعبه پند و بیتو آذر را
نه ذوق الفت اینان، نه شوق صحبت آنان