
آذر بیگدلی – غزل شماره 46
حیات جاودان بخشد به عاشق لعل خندانت
بود سرچشمه ی آب بقا چاک زنخدانت
نباشی گر تو شمع تربت ما نیست دلسوزی
که افروزد چراغی بر سر خاک شهیدانت
نمیدانی چرا شد چاک تا دامن گریبانم؟
مگر روزی به دست چون خودی افتد گریبانت
از آن هر دم به چاک سینه ی اهل وفا خندی
که تا ریزد نمک بر زخم دلها از نمکدانت
به حشر از کشتن آذر، مکن انکار میترسم
خجل گردی چو بیرون آورد از سینه پیکانت