
آذر بیگدلی – غزل شماره 45
گیرم به عجز دامنت و جان سپارمت
شاید که گامی از پی نعش خود آرمت
گر کشته رشکم، امشب از آن کو نمی روم
کز دل نیایدم به رقیبان گذارمت
هر حرف گفتمت، ز رقیبان شنفتم آه
نامحرمی و محرم خود میشمارمت
تیغم زنی و دم نزنم؛ آه چون کنم؟
دانم که دشمن منی و دوست دارمت
آذر ز حیله یار به دل بردن آمده است
امشب به پاسبانی دل می گمارمت