
آذر بیگدلی – غزل شماره 56
دلم، که شکوه ز بیداد دلبری دارد
ستمکشی است که یار ستمگری دارد
به آن درخت، زیان یا رب از خزان مرساد
که زیر سایه ی خود، مرغ بی پری دارد
ز شوق، دل چو کبوتر طپد به سینه مگر
سراغ نامه به بال کبوتری دارد؟
شکایت از ستمت کی کنم؟ که بسته لبم
شکایتی که ز جور تو دیگری دارد
چه خواجه ای تو؟ که هر بنده ای که مینگرم
به غیر بنده ی تو بنده پروری دارد
گرفت مهر تو تا جای در دلم، گفتم
که: بشکنم صدفی را که گوهری دارد
به راه عشق تو، گم گشت آذر، این راهی است
که هر که گم شود، امید رهبری دارد



