
آذر بیگدلی – غزل شماره 17
مرا بکشتی و بازم دل از تو خرسند است
مگر تحمل یاران ز یار تا چند است؟
به روز مرگ، شنیدم که پیر کنعان گفت
که دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است
نی ام ز لطف تو نومید، اگر خطایی رفت
گنه ز بنده و بخشایش از خداوند است
ز آسمان نکنم شکوه، گر ز کین کُشدم
چرا که دشمنی او به دوست مانند است
گر از تو روز وفاتم نوید وصل نیافت
به مرگم این همه غیر از چه آرزومند است؟
ز درد بلبلی افغان که آشیان دارد
به گلشنی که گلشن را به خار پیوند است
اثر به ناله ی آذر به جز گرفتاری
مجو، که بلبل از آواز خویش در بند است