
آذر بیگدلی – غزل شماره 16
از خنده چه آلوده شود لب به عتابت
زهر از شکرت میچکد و آتش از آبت
از قتل من بیگنه، ای شوخ بپرهیز
کان نیست گناهی که نویسند ثوابت
حاجب ندهد راهم و خواهم که نهانی
گویم به تو حرفی و برآرم ز حجابت
آخر چه به ویرانی دل اینهمه کوشی؟
جز دل نبود خانه ای، ای خانه خرابت
از خون اسیران، چو کشی جام و شوی مست
جز مرغ دل سوختگان نیست کبابت
تا روز گذاریم به زانو سر و از غم
خوابی نه شب هجر، که بینیم به خوابت
آذر بحلت کرد، مگر چند توان گفت
در روز حساب از غم بیرون ز حسابت؟



