
آذر بیگدلی – غزل شماره 18
از بس دلم امشب ز تو نامهربان پر است
از گریه میکنم تهی و همچنان پر است
رحمی به دامن تهی ام کن، خدای را
اکنون که دامنت ز گل ای باغبان پر است
ای صید کش، تهی شد اگر یک قفس تو را
از صید غم مخور، که هزار آشیان پر است
خالی است کیسه ات چو ز نقد وفا، چه سود
ما را گر از متاع محبت دکان پر است؟
از رشک غیر، کشتن آذر چه لازم است؟
گر بد گمان ازو شده ای، امتحان پر است