
آذر بیگدلی – غزل شماره 154
باز نامد قاصدی کامد به سویت، سوی من
دید چون روی تو، نتوانست دیدن روی من
چون نیفتم از پی اش، کز یک نگه بیرون کشید
هر چه آهو در حرم بود، از حرم آهوی من؟
چاره ی بیماری خود، ناید از دستم طبیب
تا چو دل، بیماری افتاده است در پهلوی من
گر بسازد غیر، با ناسازی گردون چو من
چون تواند ساخت با خوی بد بدخوی من؟
دشمنان را از قفای دوست دیدم، گفتم: آه
دور باد آسیب گرگان یا رب از آهوی من
از جهان پهلو تهی دارم، به شکر اینکه نیست
یار در پهلوی غیر و غیر در پهلوی من
برندارم سر ز زانوی غم آذر، بعد ازین
تا شود آن سرو سیمین ساق، همزانوی من