
آذر بیگدلی – غزل شماره 169
شد از دو چشم توام، چشم خونفشان هر دو
چه کردهاند، به این هر دو بنگر آن هر دو
دو چشم نه، دو ز بابل رسیده سحرورند
که باشد از فن هاروتشان نشان هر دو
دو چشم نه، دو نکو نرگس گلستانند
که گشته در چمن دل نگاهبان هر دو
دو چشم نه، دو بلا جاودان خونخوارند
که خورده خون کسان، گشته ناتوان هر دو
دو چشم نه، دو عجب سحر پیشه غمازند
که کرده جان به تن سامری روان هر دو
دو چشم نه، دو سیه مست ترک بی رحم اند
که بسته خنجر خونریز بر میان هر دو
دو چشم نه، دو جفاپیشه دزد طرارند
که میبرند نهان دل ز مردمان هر دو
دو چشم نه، دو نظرباز رند عیارند
که می کنند بسی فتنه ها عیان هر دو
دو چشم نه، دو سخن ساز طفل خاموشند
که میزنند بسی حرف و بی زبان هر دو
دو چشم نه، دو غزال سفید دل سیه اند
که میچرند ز شوخی به گلستان هر دو
دو چشم نه، دو حریفند صید کش، آذر
که کشته صید حرم را در آشیان هر دو
ز گیسوان مسلسل به دست هر دو کمند
ز ابروان مقدس، به کف کمان هر دو



