
آذر بیگدلی – غزل شماره 38
ای که گفتی ز در دوست درون نتوان رفت
شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟
عشق در کوی بتان، بسته طلسمی ز وفا
که توان رفت درون، لیک برون نتوان رفت
ای که داری هوس روی بتان در هر گام
بسکه افتاده سر و ریخته خون نتوان رفت
پیش ازین ما، ز مقیمان دیاری بودیم
که ز ناسازی اغیار کنون نتوان رفت
چشم لیلی نگهی، تا نزند راه کسی
همچو مجنون به بیابان جنون نتوان یافت
خاری ار نیست به دل، از پی گلرخساری
کش بود سبزه ی خط غالیه گون نتوان رفت
آذر این ره ره عشق است، اگرت خضری هست
مرو این راه، که بی راهنمون نتوان رفت