ای که گفتی ز در دوست درون نتوان رفت - ادبستان شعر پارسی % %

ای که گفتی ز در دوست درون نتوان رفت

آذر بیگدلی – غزل شماره 38

ای که گفتی ز در دوست درون نتوان رفت

شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟

عشق در کوی بتان، بسته طلسمی ز وفا

که توان رفت درون، لیک برون نتوان رفت

ای که داری هوس روی بتان در هر گام

بسکه افتاده سر و ریخته خون نتوان رفت

پیش ازین ما، ز مقیمان دیاری بودیم

که ز ناسازی اغیار کنون نتوان رفت

چشم لیلی نگهی، تا نزند راه کسی

همچو مجنون به بیابان جنون نتوان یافت

خاری ار نیست به دل، از پی گلرخساری

کش بود سبزه ی خط غالیه گون نتوان رفت

آذر این ره ره عشق است، اگرت خضری هست

مرو این راه، که بی راهنمون نتوان رفت

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤