
آذر بیگدلی – غزل شماره 173
نهم چون از غمت شب بر زمین ای شخ کمان پهلو
ز بیم ناوک آهم، بدزدد آسمان پهلو
تو خفته برقفا، در بستر عشرت چه غم داری
که مسکینی نهد از غم به خاک آستان پهلو؟
ز داغ دل، زمین چون آسمانی پر ز انجم شد
شب هجر تو سودم بر زمین بس هر زمان پهلو
نبیند خنجر پهلو گذار او شکست اکنون
که بس بر خاک سودم، شد تهی از استخوان پهلو
کنم زان آستان پهلو تهی از خجلت دربان
نداد از ناله ام یک شب، به بستر پاسبان پهلو
به مهد شاخ، طفل غنچه در خواب است ازین غافل
که شبها میدهد بلبل، به خار آشیان پهلو
چه خواهی کرد، آذر زیر تیغت گر کشد آهی
در آن ساعت که میغلتد ازین پهلو به آن پهلو؟