
آذر بیگدلی – غزل شماره 30
آمدی، دیر و دلم کز دوریت خون میگریست
زود رفتی و ندیدی، کز غمت چون میگریست؟
آنکه میخندید بر حالم، ز عشقت پیش ازین
گر به این زاری مرا میدید، اکنون میگریست
شب، به کویت گریه میکردم من و بر حال من
هر که را میدیدم آنجا، از من افزون میگریست
گریم از روزی که یار از دست قاصد میگرفت
نامه ی ما را، و میخواند و به مضمون میگریست
گرنه، از خوی تو امشب داشت بیم آذر چرا
گاهگاه از انجمن میرفت بیرون میگریست؟