دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشد

آذر بیگدلی – غزل شماره 66

دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشد

گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد

هرگز از حسرتم آگاه نگردی، مگر آن دم

که ز پا افتی و منزل قدمی بیش نباشد

زده زیبا صنمان گرد دلم حلقه و غافل

که درین بتکده جای صنمی بیش نباشد

آنکه عادت به ستم داده مرا، کاش نداند

که ز ترک ستم او را ستمی بیش نباشد

ترسم آید دمی از لطف طبیبم به سر آذر

که مرا فرصت گفتار دمی بیش نباشد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها