
آذر بیگدلی – غزل شماره 138
آه از دمی که روز جزا گریه سر کنم
گریان در آن میانه به رویت نظر کنم
تو فکر من نداری و من غیر فکر تو
آن فرصتم مباد که فکر دگر کنم
آسان بود که بر سر رحم آرمت، ولی
کو طاقتی که از سر کویت سفر کنم؟
چون نیست دسترس که نهم سر به پای تو
در گوشه یی نشینم و خاکی به سر کنم
آذر اگر ز یار ندیدم وفا، ولی
شرط وفا نبود کزو شکوه سر کنم؟