ماه، بر روی چو ماهش نگرید
آذر بیگدلی – غزل شماره 100 ماه، بر روی چو ماهش نگرید فتنه در چشم سیاهش نگرید گرد عارض، خط شیرین بینید کنج لب، خال سیاهش نگرید میرود، وز پی او دلشدگان شاه بینید و سپاهش نگرید بی گنه کشته شد آذر یاران بی گناه است، گناهش نگرید
آذر بیگدلی – غزل شماره 100 ماه، بر روی چو ماهش نگرید فتنه در چشم سیاهش نگرید گرد عارض، خط شیرین بینید کنج لب، خال سیاهش نگرید میرود، وز پی او دلشدگان شاه بینید و سپاهش نگرید بی گنه کشته شد آذر یاران بی گناه است، گناهش نگرید
آذر بیگدلی – غزل شماره 99 مرا، کام دل، از نگاهی برآید که از کنج چشم سیاهی برآید کند گر نه بانگ جرس رهنمایی چه از سعی کم کرده راهی برآید؟ شب عید، چشمم به بامی است کز وی پی دیدن ماه، ماهی برآید رخت ماه و بهتر ز ماهی که گاهی رود در پس … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 98 با پسته ی خندانت، شکر به چه کار آید؟ با لؤلؤ دندانت، گوهر به چه کار آید؟ با قامت دلجویت، از سرو چه برخیزد؟ با نکهت گیسویت، عنبر به چه کار آید؟ از وعده ی کوثر داد، زاهد ز می ام توبه غافل که چو مَی باشد، کوثر به … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 97 بربست محمل ماه من، از تن توانم میرود غافل مباش ای همنشین از من که جانم میرود از من نهان دل رفت و من جایی گمانم میرود کآرم گر از دل بر زبان، دانم که جانم میرود دردا که تا از انجمن رفتی، برون چون جان ز تن خوش … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 96 از دلم داغ تمنای تو، مشکل برود مشکل این داغ پس از مرگ هم از دل برود وای بر حال شهیدی که ز قاتل به دلش حسرت زخم دگر مانده و قاتل برود گریم ونالم ازین غم که دگر ننشیند گرد محمل برخم، ناقه چو در گل برود چشم … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 95 به حسرت مردم و آخر ندیدم روی یار خود سزای من که از اول نکردم فکر کار خود رود گر صید گامی چند و صیاد از قفای او نه از بیم است، میخواهد ببیند اعتبار خود غم عشقت نمیگویم به مردم، ساده لوحی بین که پنهان میکنم از خلق … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 94 دوشم، به اهل بزم سر گفتگو نبود من در خمار بودم و می در سبو نبود پرسید: در دل تو ندانم چه آرزوست؟ غافل که در دلم به جز این آرزو نبود جرم سگ تو نیست، گرت شب نبرد خواب او را مکش، که ناله ی من بود، ازو … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 93 یاد باد آنکه ز یاری منت عار نبود یار من بودی و کس غیر منت یار نبود روز حشرم، تو گواهی که شب هجرم کشت کان شب ای دیده کسی غیر تو بیدار نبود از دل آزاری رشک، آه کنون دانستم کآنچه زین پیش کشیدم ز تو آزار نبود … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 92 گرت به خاک شهیدان گذار خواهد بود هزار چون منت امیدوار خواهد بود سلام بندگیش از من ای صبا برسان گرت به منزل سلمی گذار خواهد بود اگر چه بیگنهم میکشد، به این شادم که روز حشر ز من شرمسار خواهد بود کسی که روشن ازو نیست کلبه ام … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 91 کسی کز رشک نتواند که روزی با منت بیند چه خواهد کرد اگر شب دست من در گردنت بیند؟ شهید عشق، وقتی دامنت گیرد، که در محشر نشانی جز نشان خون خود بر دامنت بیند چه میپرسی ز من، کز دوست ای همدم چها دیدی؟ الهی آنچه من از … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 90 با هم افسوس بتانی که در این ملک شهند دست دادند که دستی به دل ما ننهند دل و جان، از دو نگه میبری و دلشدگان یک نگه دیده و در حسرت دیگر نگهند رسته از زاری ایشان ز جفایت خلقی عاشقان تو، ز ره گم شده و خضر … ادامه
آذر بیگدلی – غزل شماره 89 شب پره کو روز آفتاب نبیند روشنی دیده جز بخواب نبیند وادی عشق است، از فریب حذر کن تشنه در این دشت جز سراب نبیند ساکن بزم تو، قدر وصل نداند گر چه در آب است ماهی، آب نبیند محتشمان را، چه آگهی ز غم دل؟ چشم هما گنج … ادامه