بایگانی‌های غزلیات آذر - صفحه 11 از 18 - ادبستان شعر پارسی

مرغان اولی اجنحه، کاندر طیرانند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 88 مرغان اولی اجنحه، کاندر طیرانند از حسرت مرغان قفس بیخبرانند در حیرتم از دُردکشان کز همه عالم دارند خبر، گر چه ز خود بیخبرانند جز من، دگران را مکن از جور خود آگاه آنانکه ندارند غم جان، دگرانند ای خضر ره عشق، غم ما مخور، اما این تازه ز … ادامه

خو به جفا نگار من، کرده و بس نمی‌کند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 87 خو به جفا نگار من، کرده و بس نمی‌کند یار کسی نمی‌شود، یاری کس نمی‌کند سنگ جفای باغبان، موسم گل به گلستان تا پر مرغ نشکند، یاد قفس نمی‌کند در چمنی که می‌زند زاغ ترانه بر گلش نیست عجب که بلبلش، نغمه هوس نمی‌کند نقد دلم ز کف بری، … ادامه

جانم از جانان حکایت می‌کند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 86 جانم از جانان حکایت می‌کند عندلیب از گل روایت می‌کند بینوا، افتاده از گلشن جدا “از جدایی‌ها شکایت می‌کند” خسروی از بخت برخوردار باد کاو رعیت را رعایت می‌کند می‌کشد هجرم، ولی گر قاصدی از حما آید، حمایت می‌کند آنکه می‌رنجد ز من، گاهی که غیر پیش او از … ادامه

ناله ی مرغ قفس، گر به چمن گوش کند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 85 ناله ی مرغ قفس، گر به چمن گوش کند غنچه از تنگدلی خنده فراموش کند سخنی دارم و میگویم اگر گوش کند گر چه پندی است که نشنیده فراموش کند هوس ناله کنم، چون شنوم ناله ی غیر بلکه یکره به غلط ناله ی من گوش کند چون دهم … ادامه

آنکه با اهل وفا نابسته پیمان بشکند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 84 آنکه با اهل وفا نابسته پیمان بشکند عهد را مشکل ببندد، لیک آسان بشکند آنکه بر زندان‌نشین مصر، بندد روز در شب به حکم عشق آید، قفل زندان بشکند می‌کشند از سینه‌ام تیر تو را یاران و دل اضطرابی می‌کند، شاید که پیکان بشکند ……………………………………………………. (1) زان سبب پیمانه … ادامه

یار شد بی وفا، کسی چه کند؟

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 83 یار شد بی وفا، کسی چه کند؟ درد شد بی دوا، کسی چه کند؟ گر تو اندیشه از خدا نکنی چه کند ای خدا، کسی چه کند؟ بیگنه کشتی و ز کشته ی خویش خواهی ار خونبها کسی چه کند؟ مرغ نشکسته بال را، صیاد نکند چون رها کسی … ادامه

اهل وفا، به آرزوی دل نمی‌رسند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 82 اهل وفا، به آرزوی دل نمی‌رسند زین نخل‌ها فغان که به حاصل نمی‌رسند ای میر کاروان، به شتابی که می‌روی واماندگان راه به منزل نمی‌رسند آن کشتگان که جرم محبت نداشتند روز جزا به خاطر قاتل نمی‌رسند آذر، نشان کشتی آوارگان ماست آن تخته‌پاره‌ها که به ساحل نمی‌رسند  

مطرب امشب ناله سر کرده است، نایی می‌زند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 81 مطرب امشب ناله سر کرده است، نایی می‌زند در میان ناله حرف آشنایی می‌زند خدمت دیرین من بین، ورنه در آغاز عشق هر که را بینی دم از مهر و وفایی می‌زند نو گرفتار است دل، از اضطراب او مرنج صید در آغاز بستن، دست و پایی می‌زند بوالعجب … ادامه

شراب شوق تو ما را چو در گلو ریزند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 80 شراب شوق تو ما را چو در گلو ریزند پیاله کاش گذارند و با سبو ریزند بس است ظلم اسیران، بترس از آن ساعت که اشک حسرتی از دیده ها فرو ریزند مرا که خون دل آخر ز دیده خواهد ریخت بتان شهر به شمشیر ناز گو ریزند به … ادامه

مرا عجز و تو را بیداد دادند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 79 مرا عجز و تو را بیداد دادند به هر کس آنچه باید داد دادند برهمن را، وفا تعلیم کردند صنم را، بی وفایی یاد دادند به افسون، دست و پای صید بستند به دست صید کش صیاد دادند گران کردند گوش گل، پس آنگه به بلبل رخصت فریاد دادند … ادامه

ستمکشان تو، از شکوه لب چنان بستند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 78 ستمکشان تو، از شکوه لب چنان بستند که از شکایت اغیار هم زبان بستند گمان به صبر رقیبان مبر، اگر بینی زبان ز شکوه دو روزی به امتحان بستند بترس ز آه شهیدان، نه ساکنان سپهر گشاده دست تو درهای آسمان بستند ز من مرنج، دو روزی به باغ … ادامه

نخست کاش در خانقاه می بستند

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – غزل شماره 77 نخست کاش در خانقاه می بستند که شیخ شهر نداند که صوفیان مستند صبا ز من به حریفان زیردست آزار بگو که کارکنان فلک، زبردستند جدا ز بزم تو مردم، خلاف آن یاران که در جدایی هم، صبر می توانستند کجا رواست که دلهای دوستان شکنی؟ به این گناه … ادامه